دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم

یک ماجرا ویک عبرت

تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1396-11:51 ق.ظ


یک ماجرا ویک عبرت از پدر پیر وپسرجوان

پدر ی سالمند و پسر 20 ساله اش در قطارکنارهم نشسته بودند. قطار  به حرکت افتاد و تمام مسافران برروی صندلی های خود قرارگرفتند. زمانی که قطار شروع به حرکت کرد،پسر جوان که در کنار پنجره نشسته  بود او پر از شادی و کنجکاوی بود.  یک دست خود را برای احساس هوای بیرون ولمس عبور هوا به خارج پنجره بیرون برده بود و ناگهان گفت: "پدر، ببین همه ی درختان به عقب می روند" پدر  لبخند ی زد و تحت تاثیر احساسات پسرش قرار گرفت.
یک زوج جوان  که روبروی آنها نشسته  بودند  به گفتگو ی بین پدر و پسر گوش فرامی دادند. این زن و شوهر در مورد رفتار عجیب وغریب بچگانه ی پسر 20 ساله شگفت زده وسردرگم بودند!
باردیگر مرد جوان فریاد زد: "پدر، می بینی  استخرآب ، حیوانات و ابرها با قطار راه می روند. " زن و شوهر مرد جوان  همچنان حرف ها و رفتارهای این جوان را بدقت زیر نظر داشتند که  درهمان حال  باران شروع به باریدن کرد، و برخی از قطره های آن براحتی به دست  مرد جوان  برخورد می کرد. خوشحالی و هیجان اورا بیشترتحریک کرد او چشمانش را بست و دوباره داد زد: "پدر، باران می آید، قطرات آب روی دستم  را ببینید." ...
 اما دراین لحظه یکی از آن دوزوج جوان سکوت خود را شکست و روبه پیرمرد کرده وگفت: "چرا به دکتر مراجعه نمی کنید تا  فرزندتان را معالجه کنید؟"
پیرمرد پاسخ داد: "بله، اتفاقاً امروز ما از بیمارستان می آئیم، و پسر من  چشم خود را برای اولین بار در طول زندگی 20 ساله  اکنون بازیافته است."
نتیجه: قبل از دانستن تمام حقایق و واقعیتها، نتیجه گیری نکنیم..



نوع مطلب : مقاله 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.