تبلیغات
نجوا کنگان - طنز و منز " سیرت "آقا زاده "و صورت کش رفته "بنده زاده "
 


 " سیرت "آقا زاده "و صورت کش رفته "بنده زاده "


در باب سیرت " آقازاده "آورده اند: در عهد حاضر دو جوان معاصر همسایه بودند "آقا زاده ای" که گنج فراوان از پدر میراث یافت و دیگری "بنده زاده" که مکافات رنج و مشقت ودربدری در توبره داشت.
باری توانگر زاده در انواع متاع ،کالا،درهم ودینار و سکه زر بسیار و قرارداد پنهان وآشکار غوطه می خورد وشب دیرهنگام که سر بربالین خفتن می گذاشت نیارمیده هذیان می گفت : که فلان فاکتورم به فروشگاه اکابر است , بهمان سندم به بنگاه اصاغر، یکی ملک را بی خبر وبی اثر بفروشم و این یکی ملک را برای کورس بازار و بورس سیار نگه دارم واراضی سرگردان را بنام رعیتی بی خبر به بیع برسانم ، حساب خارج بانکی ام تبدیل به اموال منقول و سرمایه ی درکیش و روباهان دلال همچون گرگ در کمین میش مغفول باقی بدارم، قس علیهذا ...

علی ایحال،تا آن رئیس؛ رفیق، بزرگ خاندان و چه آن مدیر شفیق خانوادگیست مرا تاماً آسودگیست و دیگر سفته ام در بانک و آن یکی صفقه درصندوق دیگر اوراق بهادار در بانک نرخ معاملات را  من می گویم و رفت وآمد سکرتیر کدخدا یان را من خود، می جویم که اینان از جمله خلق کت بسته نزد خُردسالانم هم زبان بسته اند  که خود بسته تعاملات من را تعریف می کنند و پریدن از شاخ به آن شاخ بزبان تمجید وتحسین ... اعیان این دایره  به دیدار با من مفتخرند و اصحاب آن مجموعه در محفل من مُکرمند ، پشت گرمی دهنده اهل فن به زبان ناید که گفته اند از اسرار و رموز ناگشا باشد  ... چندان که مقرّبان آن مرکز بر درخواست  من وقوف دارند هرگونه  مجوز ی را درب دولتخانه به اکرام در آورند و وقتی برتر مقامی رسمی برایم معین کردند اما به تواضع  و تجاهل و تغافل خود  آن را فعلاً معذور داشته ام گرچه  پاره ی از محافل سیاسی  دست اندر کار با اندک تحفه ی  اهدایی متمنی خود ساخته ام و لطفی برای تشریک  مساعی درپیش گرفته اند  که مگو  و مپرس!
 این گذشت تا " مضمون" و" ضمین" و"ضمان" دست بدست چرخ کلک داده و طرحی مجزا را برایش تسهیل وتسطیح بطعم ترفند معسّل نمودندی  بنحوی که  وی در معبری  بظاهر بحکم تصادف  "بنده زاده " را  دید که  از مشقت  التماس گفتن در تعقیب کار و اندیشه ی خواربار و جفای روزگار قدش چون کمان تا زه کشیده به زانو  خمیده و  چیزی نمانده که به گونیا رسیده باشد و از جهتی، جسم وصورت  "بنده زاده " به تاثیر بینوائی افسرده و تاخیر وعده به دست تنگی پژمرده شده ، پایی فرومانده درگل ویمین کوتاه از همه جا ، کسری قلیل حساب متصل به یارانه و پیام گیرنده هشدار و اخطار همچون قطرات باران از محاسبات متوالی رایانه بواسطه ی اپراتور آشنا وغریبه چون  چشمه ی روان در بیشه بر او می فرستادند تا قطرات عرق آزرم چون شبنم صبحگاهی بر پیشانی او چون دانه مروارید بدرخشند و قلبش چون لعل بدخشان با هرپیامی رنگ برنگ محوّل می گشت  ازیرا که نه فرصتی برای طلب استمهال داشت و نه  اعتبار کارتی پر و پیمان برای استعمال و رفع ضد حال !
 بنده زاده که خورجین بردوش از راهی پرت و  بعید از منظر و دید خلق در عالم خود می رفت به ناگه  با صدای ترمز "خودروی" مات شیشه ی طلا اندود آقا زاده ، خلوتش  را مخدوش ومختل گردیده،در هم شکسته دید ...
  آقازاده با لبخندی تصنعی و آوای: درود، درود  ... بلند و بی پروا "بنده زاده" را بغل گرفته می  می پوئید وبوسید!  "بنده زاده" مثل کبوتری که سنگی بی خبر خورده باشد نمی دانست به کدام سمت پرواز فرار را آغاز کند و در سه قطع مفرد متفرق بهم خورده پرسید تا پیش ازاین سنگ چخماق به پهلویم نمی زدی ؟!  مگر انتخابات نزدیک  است ؟
آقا زاده گفت : نه جان برادر پیش از انتخابات خبری شد که  مجال اندک برحذر داشتن مرا واداشت تا ترا از خطر پسا انتخابا ت برهانم  و این خبراینکه  فلان قطعه ارض قناصی سه گوش  چند متر مربعی از خرابه ی مملوکی تان در بیابان الف زیر برج   "جیم" من افتاده که  نقطه مناسب برای چاه فاضلاب و مرآب سیارات و ارابه هاست و اکنون قیمتی مناسب دارد و تا بعد ازاین باب شکوه نگشوئی و دروازه افسوس بازنکنی که فرصت  بخارشد و بخت ثروت بخواب رفت. این چند درهم رابگیر و با توقیعی فوری خود وما را از این فلاکت برهان ؟!
"آقا زاده " ورقه ی مرقومه به امضای "بنده زاده" را برداشته و روبه گریز نهاد زیرا  ازوی  حکایت کنند که اراضی درویشان را خریدی به ثمن بخس و به توانگران را دادی به طرح غالی، ... در همین اثنا صاحب دلی بر "بنده زاده" گذر کرد و گفت : اینک مژده خلعت و نعمت نزد  تو آوردم و اخیراً  شنودم که عن قریب  ارض قناصی سه گوش دو برِ در بیابان به زمین تجاری در خیابان به ملک ذیقمت مبدل خواهد شد  و این را هنوز کامل نگفته بود که بنده زاده نگون بخت برپیشانی کوبید...وگفت :
  درویشی یک لااقبا هستم و خورجینی تهی پراز بلا  با خود دارم که همه جا با من است و اینگونه می میرم: سپس  همان جا دراز کشید و سر را بر خورجین گذاشت و بخواب ابدی تمکین کرد از آنکه آقازاده با ترفندی چرب  وز بستر نرم آینده  وی را  به خاکستر گرم حاضرش نشانده بود ، صاحبدل مذکور دست بربنا گوش گذاشته و این بیت سعدی را درقالب شروای محل بسرود که  دد و دام  و گِل خام از سوزناکی "وای از این دل " آه از نهاد جان و گزاره ی فرجام برآوردند :
درویش و غنی بنده این خاک درند
و آنان که غنی ترند محتاج ترند



نوع مطلب :
برچسب ها : نجوای کنگان . " سیرت "آقا زاده "و صورت کش رفته "بنده زاده "،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 شهریور 1398 10:54 ب.ظ
لینک نکردید؟
چهارشنبه 30 مرداد 1398 12:59 ب.ظ
سلام. جالب بود!!

من حتما وبلاگ شما را به دوستانم معرفی میکنم.
میخواستم شما رو لینک کنم ولی نفهمیدم با چه اسمی شما رو لینک کنم.

اگر امکانش بود وبسایت بنده را با نام آموزش بورس لینک کنید و خبر بدید تا من هم وبلاگ شما را با نام دلخواه خودتان لینک کنم. منتظرم.

http://faraboursi.ir
آموزش بورس - سرمایه گذاری در بازارسرمایه - درآمد خانگی
عبدالمجید اوراسلام ومتشکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :