شنبه 14 تیر 1399 :: نویسنده : عبدالمجید اورا
              
 آهای کرونا با توام
هیولای قرن،از کدوم گوری به زمین ما آمده ای؟ حیرانم و نمیدانم چه کسی منتظرت بوده؟هر که بوده انسان نبوده ..اصلا از جنس ما نبوده...نمیدانم تو در کدام جنگل آدمخوار، متولد شده ای؟چه بی چشم و رو در کشت زار ما بذرافشانی میکنی بی آنکه دلت به رحم بیاید...این حد سنگدلی و قساوت ؟؟؟؟؟!!!
میراث کیست که به ارث برده ای؟وقتی گام پلیدت بر این سیاره گذاشتی همه جای این کره خاکی لرزید،هراسید،و پناه برد به گوشه ی تنهایی..میدانی چه میگویم؟؟؟؟ گوشه ی تنهایی...
در خویشتن خویش واماند...شکست.... کاخ آرزویش ترک ها برداشت...و تو بی چشم و روتر تاختی و غارتگرانه هر چه بود به یغما بردی...ترکتازی هم حدی دارد...ما تلخکامیها کشیده و چشیده بودیم اما تو، تو روی همه ی خونریزان تاریخ بشر سفید کرده ای...
بس نیست...به کدامین جرم ما را این همه حد میزنی؟؟؟؟؟
ما که هرگز سرمست روزگار نبوده ایم...
دلخوشیهای اندک مان دیدار بود...بی انصاف دوران ها!!!!!!
صدای زنگ در خانه هامان خاموش شد...
دیدارهامان تا ....به اطلاع ثانوی موکول گردید...
برگرد برو همان جا که بودی...گورت کم کن..کافی است..
.چه  قدر روزانه بغض مان فرو ببریم.؟؟؟..
چه قدر در فراق آنهایی که به دست پلشت تو رفتند بگرییم و زانوی غم بغل کنیم..؟؟؟
میدانی بی چشم و رو..!!!!عزیزانمان بدون بدرقه برای همیشه ترکمان کردند و ما دورادور ،حسرت وار نگاه کردیم و درد فراق را تا مغز استخوان حس کردیم...حتی شیون ها و گریه ها و فریادهامان در گلو خفه شد مبادا ،تو رسوایی بیشتری به بار بیاوری....
تو را با ما چه سری است؟دلتنیگم میدانی!!!! دلتنگ دوری نورچشمانمان هستیم دوستان و آشنایانمان...نفس هامان زندان توست...تا کی به تصویر جگر گوشه هامان خیره شویم و دیده هامان همیشه نم دار باشد؟؟؟؟؟
بس کن.. برو ...برگرد..این سیاره از تو بیزار است...
تو از محبت چه میدانی؟که یک باره دلهای ما را نشانه کردی؟
تو چه میدانی محروم شدن از دیدار چهره ی مادر و پدر یعنی چه؟
تو چه میدانی محروم شدن کودکان از نگاه مهربان آدمها با آنها چه میکند؟
آهای با تو ام...عشق را میشناسی،عاطفه چه؟احساس آدمی را درک کرده ای؟
بیرحم روزگار!!!!کمی امانمان بده...فرصتی تا لختی کنار هم باشیم...
دلم برای محبت های شیرین دیرین به خدا تنگ شده...
 از لبخندهای پنهان زیر ماسک بیزارم...از دستهای دستکش پوشیده همین طور
رهایمان کن تا آزادنه لبخند بزنیم..تا دوباره گرمی دستان یگدیگر احساس کنیم..
تا بخندیم و با لبخندها دوستی و عشق تکثیر کنیم...
برو..برای همیشه برو تا دوباره نفس بکشیم میدانی.... نفس..نفس
هوای سیاره مان با تو ناپاک است..تو از دیار پلیدی ها می آیی...
برگرد که هر شب تمام چهره ها را مرور میکنم و
در آرزوی دیدارشان اشک ها بی اختیار می چکد...
من عزیزانم را میخواهم...من دنیای قبلی ام را مشتاقم..
.من میخواهم تمام مهربانی را در آغوش بکشم...
من خسته شده ام میدانی؟؟؟؟؟؟؟
گفته اند تو مهمان ناخواسته ای هستی که قرار و میل رفتنت نیست...
ما ذره ای به تو دلخوش نیستیم و تو را اعتمادی نیست...
چه کسی میتواند به دشمن محبت،پناه دهد؟.؟؟؟؟
دیر یا زود باید بروی...هر آنچه از ما دزدیدی  کافی است...
با تو من همخانه نخواهم شد...تو منفور ترین مهمان سیاره ی منی...
تو را هرگز نمی بخشم...برگرد و برای همیشه از اینجا برو...جای محبت تنگ است..

جمیله محمدزاده..چهاردهم تیرماه 99.کنگان....تقدیم به همه




نوع مطلب : تحلیل مقاله، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic