گز بلبل با کنگانی ها سخن می گوید:
 "گز بلبل " درختی که در حاشیه بلوارساحلی  محله ی کوزگری کنگان  برکناره  بلندی تپه ی مشرف به دریا راز های نهفته بسیاری درخود دارد. واین بار باز زبان بی زبانی با ما سخن می گوید.... 
گاهی که به کنار  ضلع ساحل کنگان سر می زنیم خواسته ویا ناخواسته سعی می کنیم از کنار این درخت کهن سال پرخاطره که  برای ما کنگانی ها به شیرینی "گز" است و خوش نوا به سان  بلبلی که زبانحال خاص خود را دارد،بگذریم . ..
 گویا اخیراً که از فاصله ی نزدیکتر وبا مکث بیشتری نگاهش کردم دیدم  وشنیدم که  به سخن آمده و چیزی می خواهد بگوید؟! بله درختی وجه تسمیه ی را بجهت آشیان ولانه گزینی بلبلان ،ویا ...  نامش در میان آثار ماندگار کنگان  هوادار بسیاری دارد. اینبار می خواهد نشان دهد که مهمتر ین وجه تسمیه اش با پسوند بلبل، به خاطر سخن گفتنش هست! سخن های نغز و حرف های پر مغز مهم...ونه توصیفی دیگر...
براستی این یادگار نیاکان ما چه پر معنا دربلندترین نقطه ی طبیعی ساحل، همه تلخ شیرینی روزگار گذشته ی کنگان در ضمیر خویش پرورش داده وبه حافظه ی دیر پا سپرده است . سایه ی بی نقصش درگذشته، چتر مهربان بازی کودکان بود. سبز ی  پایدارش سیاهی چشم نواز صیادان ونشان ناخدایان ، و خرمی  پیکرش ، سایبان خرامیدن نوجوانان وجوانان در ماسه های روان پناه گرفته  میان ریشه های پنجه در پنجه انداخته اش با آب که خود وصله ی ی از نماد اتصال خشکی ودریاست. .. چه میدانم ؟! شاید همین نداشتن ثمری،غیرقابل فروش بودنش، مزیتی بوده تا برایمان حداقل گزاره  و خبری  باشد. و واندک نشانی از گذشته دورمان... 
 هر تابستان وزمستان وبهار وپائیزی  سبز وسبز است همه تلخ وشیرینی وسردوگرم روزگار  اتفاقات بزرگ وکوچک  بی شمار حداقل چند دهه ی  اخیرکنگان را بدون  صدا وتصویر را می توان در  نفس  و حرکت برگ های سوزنی و پوست پرچین وچروکش  دریافت کرد. او از همان فراز تپه ی رملی با سینه ی سپر کرده،چون مرزبانی فداکار ، همواره چشم بردریا دوخته و افسوسی در دل و تبسمی برآبادی دارد....

گزبلبل سخن می گوید: از تاریخ کنگان  از دریا دلی مردانش در صید ماهی و لولو ومرجانش از دریانوردی ملوانان بی باکش ، عبوراز تنگه هرمز تا سواحل هندوستان وآفریقا... از سخاوت بزرگ منشی مردم صمیمی ومهربانش در استقبال از آشنا و بیگانه همچنانکه  در سفرنامه "    آبه‌ کا‌ره‌"  سیاح  فرانسوی به بنادر خلیج فارس ( سفرنامه نویسی  در مسیر هند و   خاور نزدیک 1672-1674) هرچند  دیدارهای از این دست تکرار شده  اما او هم  به جزئیاتی از کنگان وبنک  اشاره دارد و اطلاعاتی قابل بررسی را در اختیار ما می گذارد و می نویسد: " از مسیر دریای خلیج فارس روبروی بندر کنگان رسیدیم ، کنگان روستای بزرگی بر ساحل دریاست، که دردامنه ی کوه های بلند واقع شده است، ما برای مدت سه ساعت صبر کردیم تا برخی از مایحتاج خود را تامین کنیم. حتی ملوانان آب را از  برکه های آنجا به فاصله ی 400 قدمی ساحل  به دریا آوردند.  ساحل نشینان آن دیار انسانهائی مودب بودند و به شدت از من  استقبال کردند و خوش آمدگفتند  و مقدار  مرغ، گوسفند، تخم مرغ، پنیر و چیزهای دیگر را آوردند،  در اولین خانه روبه در یا به استراحت پرداختم  وپس   از اعطای  پاداش ، ساعت نه صبح  آنجا را  به مقصد بوشهر ترک کردیم "
  اما ناگهان "گزبلبل" زبان تر می کند وعقده می گشاید: من هیچگاه  به خواب نرفته ام من شاهد زنده همه آنچه برساحل وسینه دریا گذشته بوده ام از دیروز تا به امروز وشاید فردا  وبرهمین  پایه هر یک از شما کنگانی  ها با من  انس والفتی دیرینه دارید اما چرا نسبت به شکوه وعظمت دیار و گذشتگان خویش  غفلت کرده اید؟
 تجارب بزرگان، توانمندی جوانان و ظرفیت پرآوازه زادگاهتان وقابلیت طبیعت فوق العاده ارزشمندتان را دست کم گرفته و فراموش کرده اید. کسی نیست که شکوه گذشته را بازباید و یا حتی آن را چنان بازگوید که این حس خودکم بینی و این ضعف اعتماد بنفس که چون خوره ی به جان تان افتاده از درون تان بزداید و بار گران عقب افتادن را از روی دوشتان بردارد...
  توضیح طولانی دارم که بگویم پس از سر به زمین گذاشتن مردان بزرگ این خطه  برای  نوه های شان  چه اتفاقی افتاده و  کسی نیست که به احیای  افتخارات گذشته بیندیشد  و مفاخر شهرش را برشمارد  ...
ممکن است که  شما را تاریخ  خود را چندان نخوانده باشید و تغییر ات جاری همه چیز را پاک از ذهن تان برداشته باشد  در راز دست رفتن سرمایه های  اجتماعی تان ، غمگین بودن، برای آنچه که من شنیده ام ومی بینم کافی نیست  گریه  کردن  وغصه خوردن دردی دوا نمی کند و...
مهم اینکه؛ بیدار پنداری نباید برشما غلبه کند  و آگاهی از آنچه داشته و آنکه  باید باشید و برای آینده ترسیمی داشته باشید و تحرک در طول وعرض افکارو جغرافیای موجود دغدغه ی همیشگی من است . برای رسیدن به مطالبات تان کافیست خودتان  بخواهید ومسیر مطلوب را بیابید هیچکس جز خودتان نمی تواند دلسوزتان باشد. مگراینکه امتحان  پس داده واز جنس خودتان باشد.

1)"آبه كاره"  سفرنا‌مه‌ آبه‌ کا‌ره‌  (The Travels of The Abbe Carre In India and The Near East 1672-1674) 





نوع مطلب : تحلیل مقاله، داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها : /گز بلبل با کنگانی ها سخن می گوید:/)"آبه كاره" سفرنا‌مه‌ آبه‌ کا‌ره‌ (The Travels of The Abbe Carre In India and The Near East 1672-1674) نجوای کنگان/najvaye-kangan،
لینک های مرتبط :


                                     فرهنگ  عامه  و زمانه ی زیبای کنگان  
 
فرهنگ  عامه   و آگاهی عمومی :  هنگامی که ما با دو عبارت  وترکیب فرهنگ عامه و آگاهی عمومی مواجه می شویم، درواقع با دورویکرد متفاوت ومرتبط باهم  روبرو می شویم  فرهنگ  عامه آگاهی سنتی و غالباً تجربی و میراث نیاکان ماست ،ومتکی برشیوه هائی است   که افراد جامعه با طبیعت و محیطی که در آن زندگی می کند  به ارزش ها ، باورها وسنن ورسومی ریشه دار دست یافته اند که متکی بر تماس مستقیم و ارتباط مداوم با همه ی افراد و اشیاء پیرامونی طی مراحل زمانی مداوم یک زندگی که تا دوسه نسل گاهی ادامه می یابد و  با  دریافت شفاهی شناخته می شود .ودرمحاوره روزمره حسب نیاز وضرورت و یا نشاط دادن به یک احساس فعال می شود  زیراتا حد زیادی قوام ودوام فرهنگ دیرین یک جامعه به آن  وابسته بوده وبعنوان زیر ساخت سایر آگاهی ها شناخته می شود ولی فرهنگ عمومی  برپایه تحصیلات  وکسب دانش  از طریق چهارچوبی کلاسیک در کتب و نشریات و رسانه  وسایر منابع فرهنگی وعلمی به دست می آوریم. ..

اما موضع بحث دراین نوشتار فرهنگ عامه  وابعاد مختلف درحد توان می پردازم : آشکار است که بسیارپیش می آید حتی تعداد فراوانی از افراد آگاه  وقتی که به سطح  دانش چشمگیری  دست یافتند  به ساختار اجتماعی محبوب خود را از طریق ارتباط با محتوا های موجود به  تشکیل نشست های عمیقاً خود جوش ، محافل خودمانی، شب نشینی های بدون تشریفات  که ویژگی های فراوانی را به ارمغان می آورند؛ برداشت آن  گفت وشنودها را  بعنوان پایه ی در راستای ترکیبی دوگانه برای تجزیه و تحلیل  پدیده های نوین و... بکارمی برد. آنچه در این معنی اتفاق افتاده است، ساختاری  هیجان انگیز است که در آن شخصیت گسست ناپذیر انسان علی رغم شدت وضعفش ،از گذشته خودنمی تواند بطورکلی ببرد .
بفرض مثال وقتی در کناریک عده از کشاورزان قرار می گیریم آنها با فرهنگ خاص خود با اصطلاحات ویژه و با مرور وتکراردانستنیها عملاً  آسیب ها وموانع  کار خود را درکارگاهی تجربی برطرف می کنند . وقتی باغبانی از خاطرات قدیمی تر ها می گوید که درنخلستان(باغش)   ثمر نخل هایش در آستانه رسیدن مورد تهاجم بی سابقه وسنگین زنبورهای قرمز وحشی قرار گرفته و در آن حوالی هرچه گشته ، لانه ی زنبورها را نیافته است ، روزی دیگر بفکرش رسیده که زنبوری از میان زنبورهای مهاجم  بگیرد و با بستن نخی به پای آن زنبور بمنظور رد یابی، بتواند لانه های آفت های باغش را شناسائی کند....و یا دامداری وصیاد ماهیگیر، نجار"گلافی، " ، گرگور وتورباف، کوزگر، ملوان ( جاشو) ناخدا، کاسب، اذان گوی مسجد، عقاد محل، قاریان قران ، ملاهای مکتب، کاتبان قدیمی، و... واز سوی دیگر زنان خانه دار وهمکاران همیشگی همسران در انواع مشاغل آشپزی ، خانه داری، خیاطی، دایه ها وقابله های محلی و....  و وقتی که خاطرات وگفته های آن  جمع عظیم  را کنار هم بچینیم خود دانشنامه ی می شود از فرهنگ عامه شهرمان وشناسناسه وهویت مردمان کنگان....
قبل از پیشنهاد داده بوده یک گعده نشینی چهارچوب دار هدفمند (   برنامه ریزی شده ) با حضور ریش سفیدان می تواند در احیای فرهنگ عامه وتقویت ارتباط اجتماعی ما ن در قالب تهیه فیلم مستند وگزارش از گذشته  کنگان حداقل تاریخ شفاهی آن می تواندکار ماندگار ارزشمندی باشد که برای نسلهای بعد هدیه   وارثی گرانبها خواهد بود.  در این بخش به این مقدار بسنده می کنم .
 




نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها : نجوای کنگان/فرهنگ عامه و زمانه ی زیبای کنگان / کنگان نجوا/ عبدالمجید اورا/،
لینک های مرتبط :


 
تجربه ها به تو می آموزد که چه کسی رادوست بداری وموقعیت های مختلف به تو نشان میدهد که چه کسی تورا دوست دارد.
تغییر ، تاخیر، تبخیر


مسلمان بحکم باوری که به دین اسلام  دارد  همواره در آغاز هر سال، جدید  دعا ی تحویل سال  را  با  عبارت "محّول حال والاحوال ...تا  حوّل حالنا علی احسن حال"  زمزمه می کند و براین اعتقاد اصرار دارد که دینش عامل تحُوّل است و تغییر تنها بخشی از این ماجرای بزرگ است  بسوی تکامل موعود،  و تغییر در بخشی از این جهان تکوینی  بموجب نص صریح قرآن" ان الله لایغییر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم"  بنابراین آن تغییرلازم و در جهت مثبت بمراتب فرارتراز شعار  سفارشی ومصنوعی است که غرب از فرهنگ غنی اسلامی آنرا بعاریت گرفته و در قالبی  دلخواه در بازتعریفی تصنعی می خواهد بخورد ما بدهد ومتاسفانه برخی بدفهمیدهآنرا تکرارمی کنند وبدتر اینکه  تغییر را برای دیگران می خواهند ونه برای خود و آنرا تنها شعاری برای پیشبرد مقاصد فردی وگروهی خویش می خواهند.وپایه ی برای وابستگی می دانند ونه استقلال ذاتی.

تا حدودی  ماجرا ی زیر می تواند نمای کلی عنوان  مطلب را بازگو کند :

مِیگِن که  :  یه نفری  تو بیس(20) سالگیش می خواس دنیا تغییر بده وهمی  تصمیمکوگرفت   ، ده (10) سال بعد فهمید دنیا اصلاً  تغیری نکرده ، بعد ای هدفش  تغییرداد وگفت  : کشورم تغییر بدم  ، ... ولی رفیق ما  تو ده (10) سال بعدی هم فهمید که کشورش هم تکون نخورده ، بعد از ای بفکر،  تغییر شهرش افتاد نخیر دید که زحمت دهساله تغییر شهرش هم بحائی نرسیده، بعد از ای تصمیم گرفت که محلشون  تغییر بدت ، دهسال هم پاجینگلک ( تلاش بی فایده) کرد دید خبری از " تغییر "نوابید، خلاصه سرتون درد نیارم ری خونه ی خوشون کار می کرد تا شاید تغییری اتفاق بیفته، بازهم دهسال وقت نهاد  وتغییری ندید ، حالا پیرمردی هفتاد ساله بید،دستش می لرزید و حواس پنجگانش هم خط خطی وابیده بید . توای سالای آخر عمرش به ای نتیجه رسید  : که اِی داد وبیداد اول باید با اراده قوی  خُوش ( خودش) تغییر می داد  و بعد سراغ خونه ، محله ، شهر، کشور و دنیا می رفت و نه برعکسش...
نکته اینکه  : عامل درست " تغییر" واقعی درای مسیر طولانی ، اول تغییر خوش بید که یادش رفته بید ، واصلاً همیشه تغییر تو تقلید از مین سر( موی سر)  تا  گردن بند،  پاچه شلوار و جورابش  از بازیگر وبازیکن خارجی و رقابت منفی با   ای  واو  دو ست داخلیش دیده بید ووقتش به ای گذشت که تو  تو آیینه سی (نگاه)کنه بگوت راس بگو مو مثل ای کی(فلانی) نیسُم؟ (نیستم) ....
وبه همی سادگی قدرزندگیش ندونسته  وپایه ی " تغییر " دیگه خیلی دیرفهمیده بید.و ایطورین(اینطوراست) که رویای تغییر با تاخیر به تبخیر(بخار می شود) می رسد .






نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 سخنی با آنانکه دستی در انتخاب شهردار دارند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

 


  مدتی است که شورای اسلامی شهر کنگان در صدد انتخاب شهرداری در جد وتراز مردم و شهر کنگان است طبیعی است  هر دست اندر کاری از ظن خود "یاری" را برمی گزیند و و تعداد معدودی نیز  خودرا کاندید شایسته این منصب می دانند  از منظر قانون  وشیوه نامه های انتخاب شهردار، شرایط و صلاحیت ها با چهارچوبی   تعریف شده  در قوانین مرتبط و  صلاحدید شورای شهر، قاعدتاً  دوگروه مذکور خود را ذیحق می دانند اما فراتر از این  فرایند  شهرداری کنگان سخت به فردی نیاز مند است که فارغ از دستجات  صنفی و گرایش های سیاسی رایج و وابستگی های محله ی به رتق وفتق امور شهری وفرهنگی مرتبط بپردازد که در خور نام کنگان  وکنگانیان باشد.  با توسعه ی  ابعادجغرافیای شهری وافزایش  چشمگیر  جمعیت و شتاب گیری مطالبات نو به نو  اهالی ،  گسترش خدمات  وسرویس دهی  بصورتی فزاینده مسئولیتی بیش از گذشته را متوجه شورای اسلامی شهر و دستگاه شهرداری وشخص شهردار می نماید بهتر است  مسئولیت  بزرگ ، مشكلات ومعضلات  و چشم انداز حداقل چندساله شهر دیده و فردی انتخاب کنیم که از عهده  اداره ی این قضیه سترگ با حداقل حواشی برآید .

مطمئناً  یکی از موضوعات اصلی  مورد اهتمام دراین مسیر انتخابی  فردی فهیم ، باسواد و مرتبط با سیستم شهرداری است که بتواند برای تامین  نواقص بودجه  و نکات مبهم در سوء اداره  خدمات مورد نظر شهری  وعدم توزیع عادلانه توجه برنامه ها وپروژه های شهرداری در سرویس دهی دهی همه جانبه  توانمندی لازم  را داشته باشد  ودر طراحی مبلمان شهری و زیبا سازی ابتکاری خلاقانه داشته باشد .وجود یک شهردار در گوشه گوشه ی این شهر حس شود....

اکنون برهرکس که می خواهد  برروی کرسی شهرداری کنگان ببیند   لازم است که به این موضوع ایمان داشته  باشد که واقعاً برای پویا کردن و چابک کردن شهرداری این شهر برنامه داشته و  پیشاپیش از زد وبند های احتمالی اعلام بیزاری بجوید و بداند که اگر می خواهد کار کند  راهی شاق و تکلیفی عظیم بر دوش خود خواهد دید  شهرداری کنگان   اکنون مجبوراست  خدمات اجتماعی ف فرهنگی و حتی اقتصادی  وزیست محیطی  وگردشگری و  بسیاری از از امور ذیربط فراتر از سنوات گذشته بپردازد وبرهمین پایه چقدر دراین برهه  نیاز مندیم ومشتاق ، که شهردار جدید کنگان  از این  صفات برخوردار باشد:

1: اینکه از ویژ گیهای مدیریتی تراز  اول برخورداربوده و قدرت تام در اداره  شهرداری داشته و ازدانش مدیریتی کاربردی دراین حوزه برخوردار باشد

2 : در عرصه ی کار اداری وفعالیت های احتماعی شخصی خوش نام بوده و در حوزه مرتبط از تجربه و اندیشه ی کارا ی لازم برخوردار باشد

3:  داشتن آگاهی وسیع وشناخت  ازقوانین و مقررات مرتبط به اضافه ی شرایط حاکم   فرهنگی  واقتصادی  وسیاسی واجتماعی از خصوصیات ضروروی، وبمفهومی دیگر از اطلاعات روزآمد همه جانبه نسبی برخوردارباشد

4 : از سیاست پشت درهای بسته دوری جوئیده  مشاركت همگان از کارمندان وکارکنان وشهروندان را بصورت میدانی نه دفتری  را جلب وجذب نماید واز مشاوران ومعاونین کاربلد کمک گیرد

5:  از توانائی کافی برای آینده نگری و طراحی پروژه بخصوص از ناحیه مالی  واداری و فنی وخدمت رسانی وسرویس دهی شهر برخوردار باشد

6. توانمندی در ایجاد ارتباط با مسئولین در سطوح مختلف و ایجاد تعامل با شرکت های  انرژی اقماری کنگان داشته باشد 

از همین رو در این روز ها که افکار زیاد متوجه ی انتخاب شهردار مناسب برای این شهر است . چه خوب است که به "دکتر اکبر طهماسبی" به عنوان گزینه ی بومی و واجد الشرایط توجه دقیق و صحیحی داشته باشیم . مطمئیم ضرر نخواهیم کرد . 

  ومی توان با اعتماد کامل واعتقاد راسخ گفت: انتخاب این گزینه  بومی در سمت  شهرداری بنفع شهر وشهروندان کنگانی خواهد بود. 



هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

عبدالمجید اورا





نوع مطلب : خبر، پیشنهاد برنامه شهرستان كنگان، داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


                             دوماجرای تاریخی از کنگان قدیم

 کتاب معاملات  موسسه ی جغرافیای  بمبئی  (هند)
سال 1844م



 

(1) بحرین:
(احمد محمد بن خلیفة العتبی)  سابقاً در القرین ( كویت)ساکن بوده و از قبیله العتوب  بشمار می آمده است ،  او بکار تجارت با افرادی درساحل  ایران  مشغول بوده است ، درآغاز فعالیت  با مردی از اهالی کنگان "بندر كنگون" درگیر شده اورا بقتل می رساند (حاكم بندر كنگون در آن دوره شیخ خاتم بن جباره نصوری بوده است)، وپس از این ماجرا   قاتل متوارى  شده و به  "القرین" کویت برمی گردد، ولی اهالی بندر كنگون ( کنگان) از محل اختفای قاتل آگاه شده ، وبا ارسال نامه ی به  اهالی القرین  که (حاكم  كویت در آن  زمان؛ مبارك اول بن صباح بن جابر العتبی بوده )   از آنها می خواهند  جانی را تسلیم کنند، و  تهدید می کنند
در "غیر اینصورت" ودر حالت عدم تسلیم  قاتل مذکور؛ کنگانی ها   هرلنج وکشتی مربوط به آن منطقه را به همراه ملوانان به آتش کشیده  ونابودمی کنند، و در نتیجه این تهدیدات  سكان "القرین"کویت به هراس افتاده، و از پدر احمد (شیخ محمد بن خلیفه العتبی)  درخواست کردند تا برای فرزندش جائی دیگر پیدا کند  و به جائی دیگر برود،  و اصرار کردندبرای درامان ماندن از انتقام جوئی اهالی کنگان؛ او آنجا را ترک کند  ، لذا  او  مجبور به ترك القرین (كویت)  شد و به جائی دیگر  یعنی قطر (gultah) رفت، ...
(2)  ضرب سکه در کنگان (یک قرش)
این قضیه هم برای خود، جریانی دامنه دار و مربوط به دوره شیخ مذکور در کنگان بوده است، و جهت روشن شدن اصل مطلب  نیاز به مطالعه وتحقیقات گسترده ومستندی دارد؟

 مطالب تکمیلی متعاقباً در همین وبلاگ درج خواهد شد.

منبع :  از یاداشت های مالكولم  افسر انگلیسی  سال  1800 میلادی


 




نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، پیشنهاد برنامه شهرستان كنگان، تحلیل مقاله، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


Image result for ‫زیران‬‎   
از "زیران" 
حسب  لفظ عامیانه ی که  تو کنگون قدیم می گفتن ، ماجرائی شنیدم که سیتون بازتعریفش
می کنم   : 

     اصل موضوع"زیران" یه  بیماری  روانی وجسمین ، ولی قدیما 
چون اطلاع کافی و  امکاناتی نبید  ای مریضیکو به اهل زمین و جِن وازی چیا نسبت می دادنِش ...
"زیران" تو کنگون قدیم ما بقول امروزیا گفتنی، "اصطلاحی" سی یه بیماری بید که بیشتر تو افراد  کم سن وسال دیده ویبید و هرکی ای مُشکِلکُو داشت مخصوصاٌ وقتی 
گُشنه و تِشنه یا اعصابش خُورد ویبید  طرف  به حالت غَش و تشنج رِی زمین می اُفتاد و  و  چَن دقیقه ی  تو هِمی  وَضعیت تو خُوش می پیچید  و درد
می کشید وهَمُو موقع " سیل محبت و مهربونی  طرفش می رفت" یکی دورش یه خطی می کشید یکی مُشت مال کتُ وکُولِش می داد یکی ورد ودعا می خوند،  یکی میگفت چه می خوات تا سیش بیارم ...تا مشکلش برطرف  می کِردن  ، خیلی هم مواظبش بیدن و اساسی موردتوجه  بید "زیران" افسانه واَفسُون نبید ولی دلیل و دواش معلوم نبید  ...
ری همی حساب وکتابا  "عبود"  یکی؛ با او وضعیت تو یه محله ی دیگه دیده بید ازش خوشش اُومده بید! یه مدتی تمرین  "حالت زیران"  کرد . اول تو خونه شون اول آزمایش کرد ها تادید باورش کردن، "دیش" بنده  ی خدا -هم می گفت: بچم بِدخ ... اولِ  "زیران گرفتنشن" می خوام بریم سیش دعا کنم... عبود توخُونه سیش درگرفته بید بِهوُنی مرتبی داشت، کاکاش و دادش  دیگه از دسش "آک" بیدن اُونجا تو طاقچه می نشس ودستور می داد...
کم کم تو همو کیچه جا افتاده بید که عبود "زیران " داره  وبعضی وقتا میگیرتش، ...  یه دعائی  ری کنگِ عبود بَسسِه بیدن بعد از تو خونه  اُومد توکیچه  بچه ها توپ بازی می کردن ... گفت بین بازیم بدین ...
یکی از بچه ها گفت: حالا چه کنیم؟ بازیش بدیم میفته ری دسمون! بازیشم ندیم بَدتر ؟... خلاصه  زورکی بازیش دادن. 
عبود می گفت : "هبیث "پاسُم بدین تا مُو گُل بزنم  چند تا پاس هم مجبوری دادنش دروازبان هم نباید توپ بگیرت! چون عبود زیران می گیرتش ... خلاصه بازی بچه ها به مسخره کِشُنده بید... توپشون وَرداشتن و رفتن ...
یه رُوز دیگه بچه ها حِل بازی می کِردن  ...
عبود: مُوهم بازی بدین ... هرچی بچه ها خواهشش کردن: دیت خوب، بوات خوب ، بازیمون خراب نکن ... توکه حِل نِداری ! چِطُو مِی خَی بازی کنُی ؟
گفت: یه "حل دَس" سال سَف بیدینم ... نخیر بازی بچه ها  تودهنشون تَحل وزَهر کرِد بعدهم "ضِد زد " که اِلّا وبالّله ،  حل غلاطه( گلّی)  بدین سی خُم ... ندادنش،  خُوش بِحالِتِه "زیران " رِی زمین انداخت ..
 ...ای گرفتش ! ای گرفتش !
دادادبیدادبچه ها و سروصدا  ...
دِی عبود شِیله رِی سرش اُومد و  تو خِرِ بچه ها رفت چه سر بچم اُوردَین؟ نمی فهمین بچم حالش خوب نی ! شما مِگه صِحاب ندارین؟ مگه کس وکار و خونه ندارین؟ که همش اینجا اُفتادین بازی می کنین؟
یکی از بچه ها زیر لُنجی آسی گفت : هِمَیِ اِی چیایِ که میگی داریم ولی  حل غلاطه ی(
گلّی) مفتی نداریم بدیم سی عبود! .. .  
 کاکای عبود هم (کمک های اوّلیه و اورژانسی) همونجا پیاده کرد.
عبود  همی طو که اُوفتاده بید اِشاره می کرد که غلاطه(
گلّی) بدینم . یکی  ازبچه ها مجبوری بخاطر دَفع شّر  دادش ...
عبود هم یه چن دقیقی دور خوش  پیچید ... تکوندِنِش برُدِنِش خُونه ...
دیگه جریان عبود خوش یه ماجرای گُتی  سی اهالی کی چه بید. ... البته یکی از بچه ها تو همی ماجرای آخری  رِی " زیران " عبود شَک کرده بید. و طی خوش میگفت: اِی دفعّه اِگه اُومد ؟می فههم چِش کنم!....
  اُو  بیشتر از همه  از عبود خبرداشت... و می فهمید که عبود از مار بیش از حَد زَهرش می ره... طوریکه شلنگ، وایر، سیم و... ازای چیا  بجای مار اشتباهی میگرت  و می تَرسِت وزهرش می رت...
یه شُوُوی بچه ها "وُنین" بازی می کردن، عبود اُومد گفت : مُوهم بازی بدین ... گفتن بوا  حالا شَُوُون
میفتی کار دسمون میدی ... "از بچه ها انکار و از عبود اصرار" ...خُوش زَد زمین  و دوباره از هِمُو "زیران بازی" ... همو کسی که خیلی از اِی کار عبود  بدش می اُومد وِل کرد تا عبود خوب تو حال خوش برِه، ....
و تو حالی که او بازی درمی اُورد ، اِی یکی یه مرتبه غافِلکی یه تکّی بَندِ نیلونِ باریکی اِنداخت پس کمرش دوسه تا بچه باهم گفتن: عبود مار ... عبود  مارِن... مار پشت گردنتن ... عبود همی  قد که جُون داشت از دایره ی که دورکشیده بیدن  صحرا وابید با جیغ داد  -  ای بوا ... مار- مار دَر رَفت تا توخُونَشَُون... 
 عذاب دادن  عبود همو بید و "زیران بازی" عبود هِمُو...
* توضیحات: نام ونشان ها فرضی هستند

---برگردان کلمات محلی:
زیران: بیماری صرع وغش و.../کت وکول: دوش وگردن/دیش: مادرش/آک:بستوه آوردن/ضد زد: لج کرد/شیله : چادر مشکی ظریف، روسری بلند/رهره: ترس/حل غلاطه، گلّی، پل پلو: تیرمایه درشت وبزرگ/نیلون: نایلون/غافلکی: بی خبر/ صحاب: صاحب/بوا: بابا/سال سف: یکسال سلفی کنایه از یه دور بازی قرضی/ بچم بدخ:  طفلکی بچه ام، عبارتی در نشان دادن ترحم و عاطفه/ کنگ: بازو، قسمت بالائی دست/ همی قد که جون داشت: نهایت قدرتش/ هبیث: پشت سرهم / توخر: دعوا کردن، یقه گرفتن





نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 شهریور 1394 :: نویسنده : عبدالمجید اورا



"مهر " دانش آموز است
و هنر معلمی،

خوشابحال کسیکه
که بعد ازمن ...
باری بدین گرانی برد
و مزدی بدین کمی !

 صبح زود مهر سال 69 بعنوان دبیرادبیات مدارس راهنمائی وحدت نخل تقی وسلمان فارسی عسلویه، با کلی وسایل شخصی  سر ایستگاه حاضر شدم،یکی از راننده ها جلو آمد وگفت: کجا ؟
: نخل تقی
: وسایلات را توی صندوق عقب بگذار...
مسافرها ی سواری تکمیل شدند...
روی داشبرد اتیکت زده بود "لطفاً قبلاً کرایه خود را آماده کنید"  و کنا ر پخش ماشین، برچسب دیگری بچشم می خورد که روی آن نوشته بود:
"از اینکه با ما همسفرید خوشحالیم"...
 براه افتادیم، جاده دو طرفه بود، من جدید الاستخدام  و ماشین  سواری "جوانان" گوجه ی رنگ در آستانه ی بازنشستگی،جاده خیلی خلوت بود.  هراز گاهی اتومبیلی سبک یا سنگین از روبرو یا کنار ما رد می شد. ماشین ما سرحال نبود. درطول مسیر راننده  گویا با "پلی استیشن "ماشین بازی می کرد یا از خط سفید که خیلی کمرنگ  بود آنور می زد یا روی  قلوه سنگ های شانه جاده سنگ پرانی می کرد و  ویا  تا نزدیکی تاج پل می رفت و
خط خطوت پیشانی یکی از مسافرین  دائماً مانند پرانتزهای افقی موجهای ساحل باز بسته یا ظاهر ومحو می شدند .ما خیلی توی باغ نبودیم ....یکی از مسافرها که متوجه اوضاع شده بودبه حرف آمد  :خدا بخیر بگذرونه، روبه راننده گفت: "آخه مردِ مومن ؛ می رفتی ماشینتو "رگلاژ "می کردی نه فرمونت بالانسه و نه جلو بندی داری"؟
راننده که حساب دستش آمده بود: عزیز دل، اینجا جلو بند خوب نداریم  ... خوبه که حالا روزه ! نگران نباش...
مسافر: لابد اگه شب بود می خواستی بری میون دوتا چراغای یه " شورلیت " بعد بگی فکر کردم دوتا "موتوری "بودن؟!
...
بعد ازکمی طی مسافت به پمپ بنزین طاهری رسیدیم... راننده برای سوختگیری سمت پمپ بنزین رفت...
 و درهمیحال مسافر معترض دوباره به حرف آمد: بنزین هم توی کنگان نبود؟هرکه صبح به این زودی سرخط میاد عجله داره، کار داره؟
راننده : یه کمی تندتر می ریم حوصله کن!باور کن  وقتی رفتم بنرین بزنم برق نبود...
 و پس از طی آبادیهای کنار جاده به سه راهی عسلویه رسیدیم، هرکه مسیرش را گرفت ورفت،من ماندم و اسباب و اثاثیه ... دقایقی گذشت و تویوتای دوکابینی آمد ومرا با "محبت خودش" کنار مدرسه ی راهنمائی وحدت نخل تقی پیاده کرد... و پس از طی مراحلی سرکلاس رفتم ... بچه های صمیمی و کلاس  درس وروز اول برایم بسیار هیجان انگیز بود، ساعت اول کلاس بسرعت برق گذشت وکلی مطالبم باقی ماند...
 مدرسه موقتی پشت مسجدبود ودر واقع ضمیمه ی از مسجد... مدیر پرسابقه مدرسه ابتدائی  آنجا که محلی بود و بتعبیری کداخدای محل، با مدیر مدرسه ی ما بینشان شکرآب شده بود، ودر دفتر مدرسه را قفل کرده بود وکلید را با خود برده بود. مدیر ما با اندکی توضیح برای ما دونفر از همکارانش گفت: بعد از نهار تکلیف دفتر را روشن می کنم با من هستین؟ دونفری گفتیم: بله
همکار دیگرمان مشغول پخت وپز شد، و رفت سراغ پیک نیک  مقداری روغن را توی
تابه ماهی  ریخت و
 تخم مرغ ها را یکی یکی به آن اضافه می کرد و هربار با جهش قطراتی از روغن داغ یک آخ می گفت و کلاغ پر به عقب تر می رفت.... رفت نمک بیاورد، وقتی آمد دید تخم مرغ ها سوخته و دود جوجه کباب همه جا را گرفته...!
کار را دوباره تکرار کرد...و اینبار ...
 بعد از نهارمدیر ابزار کار از درس حرفه وفن را به عاریت گرفت ورفتیم سراغ "در" دفتر - پس از یکی دوساعت  تلاش "درفلزی" را  از چهارچوپ در آوردیم... چون قرار بود با "در" اتاق معلم ها آنرا عوض کنیم . ولی وقتی در اتاق معلم ها را درآوردیم دیدیم که در اولی سه لولائی است ودر دومی فقط دولولا داشت... ولی به هرحا ل درِ دفتر باز شده بود.. عصر مدیر برای رایزنی امور جاری- و همکار دیگر برای خرید از مدرسه خارج شده بودند... روی سکوی گوشه ی حیاط نشسته بودم ...ناگهان متوجه شدم  دورشته سیم برق موقت مدرسه   از بالای دیوار قطع شد وپائین افتاد
آنموقع پیام را نگرفتم ... شب شد و مدیر که داستان را گرفته بود . گفت شب را روی سکو سپری می کنیم
همینکه  دراز کشیدیم. حشرات شبانگاهی از انگشتان پا به سمت بالا شروع به نواز شمان کردند
و  به نمونه برداری از پوشت وگوشت ما اقدام کردندکه اگربدنمان چند لایه نبود عین پنیر دانمارکی سوراخ وسوارخ می شدیم.
شایدهم نوعی طب سوزنی را تجربه می کریم..شب دوم هم صورت ودست ها تا گردن را نشانه گذاری کردند وشب سوم حشرات آشنا بصورت خانوادگی با سرنگ های جدید حدفاصل بین دمل ودانه ریزهای شب های قبل را پر کردند و میشد گفت : صفحه آبله مرغان از نمای سرصورتمان هویدا شده بود...البته آنشب هم عادت کرده بویم وهم کم خون وبی حال بودیم و شبگردی برای آن موذی ها دیگه صفا ی شب های قبلی را نداشت وزودتر رفتند...
روز چهارشنبه ی هفته ی اول بود که  که دبیر ادبیات قهر کرده سال گذشته با ابلاغ انتقال بنده به مدرسه ی راهنمائی اخوت زبار سر رسید... چاره ی نبود راه
 ابلاغ وراه را گرفتم درچاه مبارک و تنها کفش موجود در مغازه ها  را که اتفاقاً  اندازه پایم بود خریدم وتکه وتکه   تا روستای زبار رفتم .. .
عصر دانش آموزان بنای بازی فوتبال و والیبال داشتند  وبه من تعارف بازی کردند، گفتم: من والیبال بازی می کنم ولی کفشم ورزشی نیست. یکی از دانش آموزان گفت: بیا کفشمان را باهم عوض کنیم ... کفش ته میخی کهنه ی بود ولی  کار  را رواج می داد ... و مشغول بازی شدیم مغرب  دانش آموزی که با هم کفشهایمان را معاوضه کردیم بودیم آمد و گفت: خوب که این کفش را خودت پا نکردی وگرنه پاره می شد و پایت زخم می شد...  آن دانش آموز بیرون مدرسه با کفشی که خودم سختم بود با آن والیبال بازی کنم ؟  فوتبال بازی کرده وبود ...و هردولنگه کفش  دهان باز کرده خندان شده  بودند...
" سخت تر ازاین ماجرا ها و شاید مشابه آن برای بسیاری از معلمان زحمتکش  اتفاق  افتاده است ...ولی هنرمعلمی برای آنان عشق بوده است ولذت ...

"خوشتر آن باشد که سّر دلبران گفته آید درحدیث دیگران"







نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ مهرماه/ آغاز سال تحصیلی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :