نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ


سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا

 سخنی با آنانکه دستی در انتخاب شهردار دارند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

 


  مدتی است که شورای اسلامی شهر کنگان در صدد انتخاب شهرداری در جد وتراز مردم و شهر کنگان است طبیعی است  هر دست اندر کاری از ظن خود "یاری" را برمی گزیند و و تعداد معدودی نیز  خودرا کاندید شایسته این منصب می دانند  از منظر قانون  وشیوه نامه های انتخاب شهردار، شرایط و صلاحیت ها با چهارچوبی   تعریف شده  در قوانین مرتبط و  صلاحدید شورای شهر، قاعدتاً  دوگروه مذکور خود را ذیحق می دانند اما فراتر از این  فرایند  شهرداری کنگان سخت به فردی نیاز مند است که فارغ از دستجات  صنفی و گرایش های سیاسی رایج و وابستگی های محله ی به رتق وفتق امور شهری وفرهنگی مرتبط بپردازد که در خور نام کنگان  وکنگانیان باشد.  با توسعه ی  ابعادجغرافیای شهری وافزایش  چشمگیر  جمعیت و شتاب گیری مطالبات نو به نو  اهالی ،  گسترش خدمات  وسرویس دهی  بصورتی فزاینده مسئولیتی بیش از گذشته را متوجه شورای اسلامی شهر و دستگاه شهرداری وشخص شهردار می نماید بهتر است  مسئولیت  بزرگ ، مشكلات ومعضلات  و چشم انداز حداقل چندساله شهر دیده و فردی انتخاب کنیم که از عهده  اداره ی این قضیه سترگ با حداقل حواشی برآید .

مطمئناً  یکی از موضوعات اصلی  مورد اهتمام دراین مسیر انتخابی  فردی فهیم ، باسواد و مرتبط با سیستم شهرداری است که بتواند برای تامین  نواقص بودجه  و نکات مبهم در سوء اداره  خدمات مورد نظر شهری  وعدم توزیع عادلانه توجه برنامه ها وپروژه های شهرداری در سرویس دهی دهی همه جانبه  توانمندی لازم  را داشته باشد  ودر طراحی مبلمان شهری و زیبا سازی ابتکاری خلاقانه داشته باشد .وجود یک شهردار در گوشه گوشه ی این شهر حس شود....

اکنون برهرکس که می خواهد  برروی کرسی شهرداری کنگان ببیند   لازم است که به این موضوع ایمان داشته  باشد که واقعاً برای پویا کردن و چابک کردن شهرداری این شهر برنامه داشته و  پیشاپیش از زد وبند های احتمالی اعلام بیزاری بجوید و بداند که اگر می خواهد کار کند  راهی شاق و تکلیفی عظیم بر دوش خود خواهد دید  شهرداری کنگان   اکنون مجبوراست  خدمات اجتماعی ف فرهنگی و حتی اقتصادی  وزیست محیطی  وگردشگری و  بسیاری از از امور ذیربط فراتر از سنوات گذشته بپردازد وبرهمین پایه چقدر دراین برهه  نیاز مندیم ومشتاق ، که شهردار جدید کنگان  از این  صفات برخوردار باشد:

1: اینکه از ویژ گیهای مدیریتی تراز  اول برخورداربوده و قدرت تام در اداره  شهرداری داشته و ازدانش مدیریتی کاربردی دراین حوزه برخوردار باشد

2 : در عرصه ی کار اداری وفعالیت های احتماعی شخصی خوش نام بوده و در حوزه مرتبط از تجربه و اندیشه ی کارا ی لازم برخوردار باشد

3:  داشتن آگاهی وسیع وشناخت  ازقوانین و مقررات مرتبط به اضافه ی شرایط حاکم   فرهنگی  واقتصادی  وسیاسی واجتماعی از خصوصیات ضروروی، وبمفهومی دیگر از اطلاعات روزآمد همه جانبه نسبی برخوردارباشد

4 : از سیاست پشت درهای بسته دوری جوئیده  مشاركت همگان از کارمندان وکارکنان وشهروندان را بصورت میدانی نه دفتری  را جلب وجذب نماید واز مشاوران ومعاونین کاربلد کمک گیرد

5:  از توانائی کافی برای آینده نگری و طراحی پروژه بخصوص از ناحیه مالی  واداری و فنی وخدمت رسانی وسرویس دهی شهر برخوردار باشد

6. توانمندی در ایجاد ارتباط با مسئولین در سطوح مختلف و ایجاد تعامل با شرکت های  انرژی اقماری کنگان داشته باشد 

از همین رو در این روز ها که افکار زیاد متوجه ی انتخاب شهردار مناسب برای این شهر است . چه خوب است که به "دکتر اکبر طهماسبی" به عنوان گزینه ی بومی و واجد الشرایط توجه دقیق و صحیحی داشته باشیم . مطمئیم ضرر نخواهیم کرد . 

  ومی توان با اعتماد کامل واعتقاد راسخ گفت: انتخاب این گزینه  بومی در سمت  شهرداری بنفع شهر وشهروندان کنگانی خواهد بود. 



هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

عبدالمجید اورا





نوع مطلب : خبر، پیشنهاد برنامه شهرستان كنگان، داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
                             دوماجرای تاریخی از کنگان قدیم

 کتاب معاملات  موسسه ی جغرافیای  بمبئی  (هند)
سال 1844م



 

(1) بحرین:
(احمد محمد بن خلیفة العتبی)  سابقاً در القرین ( كویت)ساکن بوده و از قبیله العتوب  بشمار می آمده است ،  او بکار تجارت با افرادی درساحل  ایران  مشغول بوده است ، درآغاز فعالیت  با مردی از اهالی کنگان "بندر كنگون" درگیر شده اورا بقتل می رساند (حاكم بندر كنگون در آن دوره شیخ خاتم بن جباره نصوری بوده است)، وپس از این ماجرا   قاتل متوارى  شده و به  "القرین" کویت برمی گردد، ولی اهالی بندر كنگون ( کنگان) از محل اختفای قاتل آگاه شده ، وبا ارسال نامه ی به  اهالی القرین  که (حاكم  كویت در آن  زمان؛ مبارك اول بن صباح بن جابر العتبی بوده )   از آنها می خواهند  جانی را تسلیم کنند، و  تهدید می کنند
در "غیر اینصورت" ودر حالت عدم تسلیم  قاتل مذکور؛ کنگانی ها   هرلنج وکشتی مربوط به آن منطقه را به همراه ملوانان به آتش کشیده  ونابودمی کنند، و در نتیجه این تهدیدات  سكان "القرین"کویت به هراس افتاده، و از پدر احمد (شیخ محمد بن خلیفه العتبی)  درخواست کردند تا برای فرزندش جائی دیگر پیدا کند  و به جائی دیگر برود،  و اصرار کردندبرای درامان ماندن از انتقام جوئی اهالی کنگان؛ او آنجا را ترک کند  ، لذا  او  مجبور به ترك القرین (كویت)  شد و به جائی دیگر  یعنی قطر (gultah) رفت، ...
(2)  ضرب سکه در کنگان (یک قرش)
این قضیه هم برای خود، جریانی دامنه دار و مربوط به دوره شیخ مذکور در کنگان بوده است، و جهت روشن شدن اصل مطلب  نیاز به مطالعه وتحقیقات گسترده ومستندی دارد؟

 مطالب تکمیلی متعاقباً در همین وبلاگ درج خواهد شد.

منبع :  از یاداشت های مالكولم  افسر انگلیسی  سال  1800 میلادی


 




نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، پیشنهاد برنامه شهرستان كنگان، تحلیل مقاله، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
Image result for ‫زیران‬‎   
از "زیران" 
حسب  لفظ عامیانه ی که  تو کنگون قدیم می گفتن ، ماجرائی شنیدم که سیتون بازتعریفش
می کنم   : 

     اصل موضوع"زیران" یه  بیماری  روانی وجسمین ، ولی قدیما 
چون اطلاع کافی و  امکاناتی نبید  ای مریضیکو به اهل زمین و جِن وازی چیا نسبت می دادنِش ...
"زیران" تو کنگون قدیم ما بقول امروزیا گفتنی، "اصطلاحی" سی یه بیماری بید که بیشتر تو افراد  کم سن وسال دیده ویبید و هرکی ای مُشکِلکُو داشت مخصوصاٌ وقتی 
گُشنه و تِشنه یا اعصابش خُورد ویبید  طرف  به حالت غَش و تشنج رِی زمین می اُفتاد و  و  چَن دقیقه ی  تو هِمی  وَضعیت تو خُوش می پیچید  و درد
می کشید وهَمُو موقع " سیل محبت و مهربونی  طرفش می رفت" یکی دورش یه خطی می کشید یکی مُشت مال کتُ وکُولِش می داد یکی ورد ودعا می خوند،  یکی میگفت چه می خوات تا سیش بیارم ...تا مشکلش برطرف  می کِردن  ، خیلی هم مواظبش بیدن و اساسی موردتوجه  بید "زیران" افسانه واَفسُون نبید ولی دلیل و دواش معلوم نبید  ...
ری همی حساب وکتابا  "عبود"  یکی؛ با او وضعیت تو یه محله ی دیگه دیده بید ازش خوشش اُومده بید! یه مدتی تمرین  "حالت زیران"  کرد . اول تو خونه شون اول آزمایش کرد ها تادید باورش کردن، "دیش" بنده  ی خدا -هم می گفت: بچم بِدخ ... اولِ  "زیران گرفتنشن" می خوام بریم سیش دعا کنم... عبود توخُونه سیش درگرفته بید بِهوُنی مرتبی داشت، کاکاش و دادش  دیگه از دسش "آک" بیدن اُونجا تو طاقچه می نشس ودستور می داد...
کم کم تو همو کیچه جا افتاده بید که عبود "زیران " داره  وبعضی وقتا میگیرتش، ...  یه دعائی  ری کنگِ عبود بَسسِه بیدن بعد از تو خونه  اُومد توکیچه  بچه ها توپ بازی می کردن ... گفت بین بازیم بدین ...
یکی از بچه ها گفت: حالا چه کنیم؟ بازیش بدیم میفته ری دسمون! بازیشم ندیم بَدتر ؟... خلاصه  زورکی بازیش دادن. 
عبود می گفت : "هبیث "پاسُم بدین تا مُو گُل بزنم  چند تا پاس هم مجبوری دادنش دروازبان هم نباید توپ بگیرت! چون عبود زیران می گیرتش ... خلاصه بازی بچه ها به مسخره کِشُنده بید... توپشون وَرداشتن و رفتن ...
یه رُوز دیگه بچه ها حِل بازی می کِردن  ...
عبود: مُوهم بازی بدین ... هرچی بچه ها خواهشش کردن: دیت خوب، بوات خوب ، بازیمون خراب نکن ... توکه حِل نِداری ! چِطُو مِی خَی بازی کنُی ؟
گفت: یه "حل دَس" سال سَف بیدینم ... نخیر بازی بچه ها  تودهنشون تَحل وزَهر کرِد بعدهم "ضِد زد " که اِلّا وبالّله ،  حل غلاطه( گلّی)  بدین سی خُم ... ندادنش،  خُوش بِحالِتِه "زیران " رِی زمین انداخت ..
 ...ای گرفتش ! ای گرفتش !
دادادبیدادبچه ها و سروصدا  ...
دِی عبود شِیله رِی سرش اُومد و  تو خِرِ بچه ها رفت چه سر بچم اُوردَین؟ نمی فهمین بچم حالش خوب نی ! شما مِگه صِحاب ندارین؟ مگه کس وکار و خونه ندارین؟ که همش اینجا اُفتادین بازی می کنین؟
یکی از بچه ها زیر لُنجی آسی گفت : هِمَیِ اِی چیایِ که میگی داریم ولی  حل غلاطه ی(
گلّی) مفتی نداریم بدیم سی عبود! .. .  
 کاکای عبود هم (کمک های اوّلیه و اورژانسی) همونجا پیاده کرد.
عبود  همی طو که اُوفتاده بید اِشاره می کرد که غلاطه(
گلّی) بدینم . یکی  ازبچه ها مجبوری بخاطر دَفع شّر  دادش ...
عبود هم یه چن دقیقی دور خوش  پیچید ... تکوندِنِش برُدِنِش خُونه ...
دیگه جریان عبود خوش یه ماجرای گُتی  سی اهالی کی چه بید. ... البته یکی از بچه ها تو همی ماجرای آخری  رِی " زیران " عبود شَک کرده بید. و طی خوش میگفت: اِی دفعّه اِگه اُومد ؟می فههم چِش کنم!....
  اُو  بیشتر از همه  از عبود خبرداشت... و می فهمید که عبود از مار بیش از حَد زَهرش می ره... طوریکه شلنگ، وایر، سیم و... ازای چیا  بجای مار اشتباهی میگرت  و می تَرسِت وزهرش می رت...
یه شُوُوی بچه ها "وُنین" بازی می کردن، عبود اُومد گفت : مُوهم بازی بدین ... گفتن بوا  حالا شَُوُون
میفتی کار دسمون میدی ... "از بچه ها انکار و از عبود اصرار" ...خُوش زَد زمین  و دوباره از هِمُو "زیران بازی" ... همو کسی که خیلی از اِی کار عبود  بدش می اُومد وِل کرد تا عبود خوب تو حال خوش برِه، ....
و تو حالی که او بازی درمی اُورد ، اِی یکی یه مرتبه غافِلکی یه تکّی بَندِ نیلونِ باریکی اِنداخت پس کمرش دوسه تا بچه باهم گفتن: عبود مار ... عبود  مارِن... مار پشت گردنتن ... عبود همی  قد که جُون داشت از دایره ی که دورکشیده بیدن  صحرا وابید با جیغ داد  -  ای بوا ... مار- مار دَر رَفت تا توخُونَشَُون... 
 عذاب دادن  عبود همو بید و "زیران بازی" عبود هِمُو...
* توضیحات: نام ونشان ها فرضی هستند

---برگردان کلمات محلی:
زیران: بیماری صرع وغش و.../کت وکول: دوش وگردن/دیش: مادرش/آک:بستوه آوردن/ضد زد: لج کرد/شیله : چادر مشکی ظریف، روسری بلند/رهره: ترس/حل غلاطه، گلّی، پل پلو: تیرمایه درشت وبزرگ/نیلون: نایلون/غافلکی: بی خبر/ صحاب: صاحب/بوا: بابا/سال سف: یکسال سلفی کنایه از یه دور بازی قرضی/ بچم بدخ:  طفلکی بچه ام، عبارتی در نشان دادن ترحم و عاطفه/ کنگ: بازو، قسمت بالائی دست/ همی قد که جون داشت: نهایت قدرتش/ هبیث: پشت سرهم / توخر: دعوا کردن، یقه گرفتن





نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 شهریور 1394 :: نویسنده : عبدالمجید اورا



"مهر " دانش آموز است
و هنر معلمی،

خوشابحال کسیکه
که بعد ازمن ...
باری بدین گرانی برد
و مزدی بدین کمی !

 صبح زود مهر سال 69 بعنوان دبیرادبیات مدارس راهنمائی وحدت نخل تقی وسلمان فارسی عسلویه، با کلی وسایل شخصی  سر ایستگاه حاضر شدم،یکی از راننده ها جلو آمد وگفت: کجا ؟
: نخل تقی
: وسایلات را توی صندوق عقب بگذار...
مسافرها ی سواری تکمیل شدند...
روی داشبرد اتیکت زده بود "لطفاً قبلاً کرایه خود را آماده کنید"  و کنا ر پخش ماشین، برچسب دیگری بچشم می خورد که روی آن نوشته بود:
"از اینکه با ما همسفرید خوشحالیم"...
 براه افتادیم، جاده دو طرفه بود، من جدید الاستخدام  و ماشین  سواری "جوانان" گوجه ی رنگ در آستانه ی بازنشستگی،جاده خیلی خلوت بود.  هراز گاهی اتومبیلی سبک یا سنگین از روبرو یا کنار ما رد می شد. ماشین ما سرحال نبود. درطول مسیر راننده  گویا با "پلی استیشن "ماشین بازی می کرد یا از خط سفید که خیلی کمرنگ  بود آنور می زد یا روی  قلوه سنگ های شانه جاده سنگ پرانی می کرد و  ویا  تا نزدیکی تاج پل می رفت و
خط خطوت پیشانی یکی از مسافرین  دائماً مانند پرانتزهای افقی موجهای ساحل باز بسته یا ظاهر ومحو می شدند .ما خیلی توی باغ نبودیم ....یکی از مسافرها که متوجه اوضاع شده بودبه حرف آمد  :خدا بخیر بگذرونه، روبه راننده گفت: "آخه مردِ مومن ؛ می رفتی ماشینتو "رگلاژ "می کردی نه فرمونت بالانسه و نه جلو بندی داری"؟
راننده که حساب دستش آمده بود: عزیز دل، اینجا جلو بند خوب نداریم  ... خوبه که حالا روزه ! نگران نباش...
مسافر: لابد اگه شب بود می خواستی بری میون دوتا چراغای یه " شورلیت " بعد بگی فکر کردم دوتا "موتوری "بودن؟!
...
بعد ازکمی طی مسافت به پمپ بنزین طاهری رسیدیم... راننده برای سوختگیری سمت پمپ بنزین رفت...
 و درهمیحال مسافر معترض دوباره به حرف آمد: بنزین هم توی کنگان نبود؟هرکه صبح به این زودی سرخط میاد عجله داره، کار داره؟
راننده : یه کمی تندتر می ریم حوصله کن!باور کن  وقتی رفتم بنرین بزنم برق نبود...
 و پس از طی آبادیهای کنار جاده به سه راهی عسلویه رسیدیم، هرکه مسیرش را گرفت ورفت،من ماندم و اسباب و اثاثیه ... دقایقی گذشت و تویوتای دوکابینی آمد ومرا با "محبت خودش" کنار مدرسه ی راهنمائی وحدت نخل تقی پیاده کرد... و پس از طی مراحلی سرکلاس رفتم ... بچه های صمیمی و کلاس  درس وروز اول برایم بسیار هیجان انگیز بود، ساعت اول کلاس بسرعت برق گذشت وکلی مطالبم باقی ماند...
 مدرسه موقتی پشت مسجدبود ودر واقع ضمیمه ی از مسجد... مدیر پرسابقه مدرسه ابتدائی  آنجا که محلی بود و بتعبیری کداخدای محل، با مدیر مدرسه ی ما بینشان شکرآب شده بود، ودر دفتر مدرسه را قفل کرده بود وکلید را با خود برده بود. مدیر ما با اندکی توضیح برای ما دونفر از همکارانش گفت: بعد از نهار تکلیف دفتر را روشن می کنم با من هستین؟ دونفری گفتیم: بله
همکار دیگرمان مشغول پخت وپز شد، و رفت سراغ پیک نیک  مقداری روغن را توی
تابه ماهی  ریخت و
 تخم مرغ ها را یکی یکی به آن اضافه می کرد و هربار با جهش قطراتی از روغن داغ یک آخ می گفت و کلاغ پر به عقب تر می رفت.... رفت نمک بیاورد، وقتی آمد دید تخم مرغ ها سوخته و دود جوجه کباب همه جا را گرفته...!
کار را دوباره تکرار کرد...و اینبار ...
 بعد از نهارمدیر ابزار کار از درس حرفه وفن را به عاریت گرفت ورفتیم سراغ "در" دفتر - پس از یکی دوساعت  تلاش "درفلزی" را  از چهارچوپ در آوردیم... چون قرار بود با "در" اتاق معلم ها آنرا عوض کنیم . ولی وقتی در اتاق معلم ها را درآوردیم دیدیم که در اولی سه لولائی است ودر دومی فقط دولولا داشت... ولی به هرحا ل درِ دفتر باز شده بود.. عصر مدیر برای رایزنی امور جاری- و همکار دیگر برای خرید از مدرسه خارج شده بودند... روی سکوی گوشه ی حیاط نشسته بودم ...ناگهان متوجه شدم  دورشته سیم برق موقت مدرسه   از بالای دیوار قطع شد وپائین افتاد
آنموقع پیام را نگرفتم ... شب شد و مدیر که داستان را گرفته بود . گفت شب را روی سکو سپری می کنیم
همینکه  دراز کشیدیم. حشرات شبانگاهی از انگشتان پا به سمت بالا شروع به نواز شمان کردند
و  به نمونه برداری از پوشت وگوشت ما اقدام کردندکه اگربدنمان چند لایه نبود عین پنیر دانمارکی سوراخ وسوارخ می شدیم.
شایدهم نوعی طب سوزنی را تجربه می کریم..شب دوم هم صورت ودست ها تا گردن را نشانه گذاری کردند وشب سوم حشرات آشنا بصورت خانوادگی با سرنگ های جدید حدفاصل بین دمل ودانه ریزهای شب های قبل را پر کردند و میشد گفت : صفحه آبله مرغان از نمای سرصورتمان هویدا شده بود...البته آنشب هم عادت کرده بویم وهم کم خون وبی حال بودیم و شبگردی برای آن موذی ها دیگه صفا ی شب های قبلی را نداشت وزودتر رفتند...
روز چهارشنبه ی هفته ی اول بود که  که دبیر ادبیات قهر کرده سال گذشته با ابلاغ انتقال بنده به مدرسه ی راهنمائی اخوت زبار سر رسید... چاره ی نبود راه
 ابلاغ وراه را گرفتم درچاه مبارک و تنها کفش موجود در مغازه ها  را که اتفاقاً  اندازه پایم بود خریدم وتکه وتکه   تا روستای زبار رفتم .. .
عصر دانش آموزان بنای بازی فوتبال و والیبال داشتند  وبه من تعارف بازی کردند، گفتم: من والیبال بازی می کنم ولی کفشم ورزشی نیست. یکی از دانش آموزان گفت: بیا کفشمان را باهم عوض کنیم ... کفش ته میخی کهنه ی بود ولی  کار  را رواج می داد ... و مشغول بازی شدیم مغرب  دانش آموزی که با هم کفشهایمان را معاوضه کردیم بودیم آمد و گفت: خوب که این کفش را خودت پا نکردی وگرنه پاره می شد و پایت زخم می شد...  آن دانش آموز بیرون مدرسه با کفشی که خودم سختم بود با آن والیبال بازی کنم ؟  فوتبال بازی کرده وبود ...و هردولنگه کفش  دهان باز کرده خندان شده  بودند...
" سخت تر ازاین ماجرا ها و شاید مشابه آن برای بسیاری از معلمان زحمتکش  اتفاق  افتاده است ...ولی هنرمعلمی برای آنان عشق بوده است ولذت ...

"خوشتر آن باشد که سّر دلبران گفته آید درحدیث دیگران"







نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ مهرماه/ آغاز سال تحصیلی،
لینک های مرتبط :
گفتم تا فصل تُوسُون نرفته و ما هم هسیم از نعمت  برکاتش بگیم  چون ایقد امسال از گرما وعرق و شرجی گفتیم  که می ترسیم با مون جهل کنت سال دیگه نیات...
توسون بخصوص تو کنگون قدیم هم سی خوش جا و اعتباری داشت از گرما ی خرماپزون، خرک ورطب وخرماو بادبزن و مشبا دسی و شونشینی و شنو تودریا تا حل بازی و چلک و هپو خوردن بچه ها هم سی خوش قشنگیای داشت که با همه سادگی و خوشییاش برگشتنی نی!فصل حبانه ومنکل و قممقه ی نواری و چاههای اُوشیرین وکِپرای پیشی لرزون پشت بُون و فانوسای حلزونی که نشسن  طی سفره ی نورشون خوش یه دنیائی بید  و مِثَل ای "بی بی" و"باپیر" و"آغا "گذشتنی های نیسن که وابوت ازشون بگذریم و بعدها برق اُومد که تا نیت می کردی بخوسی می رفت و تا می رفتی سراغ کنتر وفیوز می اُومد و همی طور مثه دوامه دور خومون زُر می خوردیم بقول؛  اسم رسمی و راسیش یعنی "برق متناوب  شهری" گرفتار بیدیم ... تُوسُونم مثه بهار،مثل پائیز، مثه زمسسون خوش یه تابلو نقاشین از دنیای گردون با طبیعت خاص خوش...
"عبود" صُب از خُو پابید و رفت طی سطل، تا اُوی سروصورتش بزنه، خروس با خانواده دوربر
 "بالوه "گرفتار گشت وگذار و پاپسک وچِنگ زدن زمین بیدن
... عبود دُکرپا  تی سطل نشسسه  و با ای ور واُور انداختن دسه ی آهنی سطل ری موجای توسطل خشک وابیده بید ...
ای خروس کارنکنی تو بیای همی نزیکی گوش عبود غافلکی تا اونجا که چنگت واز وبوت وصدات درمیات بونگ بدی.. عبود که یه مُطی کرد، و  قوطی خالی  گرفت وپرت خروس کرد وخروس که نمی فهمید سی چه قوطی طرفش اُومده  با جار وجنجال خوش و بار بندیلش ورداشت از معرکه دیر آبید...
بُوُی عبود که ازی ری دکونی شاهد قصه بید : با خندی سی بچش گفت: بوا خروس می گوت حالا باید سرکار باشی...
 عبود که قیافی توهم کرده بید اُوی زد صورتش، بعضی جاهاش اُوگرفته بید وبعضی جاهاش هم خشک بید تقریبا یه چی بقول امروزیا گفتنی : نمونه ی(نقشه یا اطلس جغرافیا ی  کره زمین)... یه نون تنیری چهارتا لقمه کرد زد تو چی شیرین ورفت صحرا... ظهرهم اومد 30 درصد مجمع مجبوسی زد و رفت...هی تو  سایه یه وجبی کیچه  سی خوش میگشت که رسید طی خونه خالوش ... خلوش که طی دریچه یا نیم در خوسیده بید سی عبود گفت: خالو سی چه ظهر گرمی  نمی خوسی هاه؟ عبود گفت: می گردم اگه بچی، چی ظهر بیدار باشه سیش بگم برو بخوس، بعد خومم می رم می خوسم...!
یه کمی دیگه که رفت اُسا بنّا  از ری دیوار که گپ عبود وخالوش شِنُفته بید  گفت: عبود میای بامون صبا سرکار ... عبود گفت :ها میام روزی چَن ؟
 اُسا : 100 تومن ...
عبود: باشه صب گه میام همینجا
عبود روز بعدی صب گه رفت طی اُوسا ... اوسا گفت: ای بیل واسون اینجا یه کمی صاف کن .... عبود بیل ورداشت چند تا سُرد وبُردی زد اُو سا گفت: فویده نداره ؟ برو لگن گچی بیار... عبود یه چند لگن گچ اورد ... دیگه آخری معطل می کرد تا که گج کشته ویبید... 
اُو سا گفت عبود بیو سنگ بدم چند تا سنگ ناهموار داد سی اُوسا که از عمر خوش پشیمون وابید خلاصه همی طور کارش عوض میکرد اُوسا هم گرفتار اِی بید که عبود کار دَس خوش وصاحب کار ندت ... نخیر تا بعد ازظهر  اُوسا سی عبود گفت : می فهمی چنن؟ عبود گفت؟ نه گفت  دیگ مو؛ گول  زبُون، قد و قوارت خوردم دگه صُبا  جون هرکی دُوس داری نیو  مزد  امرو زت همی حلا میدمت...آزارومون کردی فکرومون کردی.فقط نیو!"الگی گُت آبیدی"
...هنو که هنون عبود کار ب کارویبوت ... هم خوش گول قیافه ش می خورت وهم بعضی که نمی شناسنش؟!
****
توضیح :همه نام ونشان ها فرضی هستند
--------
برگردان کلمات محلی:
جهل کنه : قهرکنه - بابزن ومشبا: هردو از جنس برگ نخل-چلک وهیو خوردن: از بازیای محلی-بی بی وباپیر وآغا: مادر بزرگ و پدربزرگ- بالوه : بالوعه، چاه فاصلاب- ای کارنکنی: انجام کاری  مسخره وبیهوده و...-سردو بردی : سطحی و بی اثر-مزد: دستمزد-بخوس: بروبخواب- شنفته: شنیده- پاپسک: پا درزیر خاک کردن( دانه یابی مرغ و...)مجبوس: استامبولی ماهی - دیگ: دیروز- دوّامه: یک نوع اسباب بازی که بدور خود با یک ریسمان می  چرخاندند




نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ خاطراتی ازکنگون قدیم،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : عبدالمجید اورا
گپ یومیه کنگون (7 )...
Image result for ‫المشاوره‬‎ گاهی  سیمُون پیش اُومده که  "نخواسته" ویا  از دِر دستپاچگی   از کسی کمک  خواسِیم که از خُومُون عاجزتربیده  ویا فکر کردیم که از ما خیلی جلوتِرن ... بعد که جلوتر رفتیم ....
ای دل غافل !
  تا نِ بوا اِی هَم از خُمون،  ضعیف ترن که هیچ خُشَم  محتاج  مشورت و راهنمائی ثوابین!   کُجان که دس یگیرت  و خوش بیچاره بیشتر ما  گیِرن ...
 حتماً لازم نی  الّا تو یه موضوع مالی یا پولی، اِی قضیه گُل کنه !
یه راهنمائی مثلاً سی انتخاب رشته یا پیدا کردن کار یا پیدا کردن جُفت که همو همسرن یا انتخاب کاندید حسابی،  یا خیلی چیای دیگه ....  پیش اُومده که مشکلاتمون بیشترشده و گاهی هم پیش اُومده که نتیجه ی خوبی گرفتیم وگفتیم خدا بواش بیامرزه ...
 شاید  حالا وقت اِی رسیده باشه که مشورت وکمک گرفتن فکری،  یا هرنوع "همیاری فکری اجتماعی"  و بقول بچه ها گفتنی، "یه زیر ساخت اصولی سیش تعریف کنن"
محتاج باشیم  ... 
مثه راه وجاده، مثه آبیاری قطره ی کشاورزی و ....
از دبستان تا دبیرستان و تو جامعه هم یه محل معتبری  و کاشکی کاربلد دلسوزی تو همه ی امور داشته باشیم  تا یه کمی از گرفتاریا و هی کُمکا دیر آبیم ؟
 حقیقتش بعضی دَس گرفتنا -  مثه حکایتِیِن  که نقل می کنم »  بَد نی خُوتون هم بیشتر ریش فکر کنین نتیجه گیری باخُوتون   ...
 "کُره اسپی  کور"  راه خوش را تو جنگلی مَشت وگَتی،  ایهم  تو   دل شو   گُم کرده بید، ،  فکر گرگ و حیوونای درنده  تو  مسیر  غم و ترس "کُره اسپ "بیشتر می کردن ، تو میُون درختا  سُس  کرده بید، می ترسید حتی  دیگه راه برت  ... سمت راست و  سمت چپ، دیگه سیش فرقی نمی کرد همیجا ویساد نه راه پس نه راه پیش....
"جغد" نزدیکیش ری درختی نشسسه بید، شروع کرد سیش گپ زذن واز زرنگی و خوبیای خوش گفتن ... کره اسپ که ازهمه جا مُونده بید با همی گپا هم دلش خوش بید ...
"جغد" گپ زد گپ زد  .... از دل تاریکی شو تا نزیکی روشنی صبح ، از جنگل، رودخانه  و خندق ، پرتگاه و گرگ، پلنگ وکفتار  و ناهمواری راه ،  و راه بلدی   تا خوشبختی خوش همه تعریف کرد....
قبل از طلوع اَفتو  بیدکه   کره اسب؛ خَسسَه ، گُشنه وتِشنه سی جغد گفت : اگه ویبوت یه راه چاهی نشونم بده ؟  تا از اینجا جون سِلُومت دربِرم ،  "جغد" با کره اسب   شرط   کرد  اول یه کمی از مینی یال ودُمت سی تزئین خونم وپروندن پشه های مزاحم بچینم، بعدهم  هرجا رسیدی بگی جغد نجاتم داد  و  آخرش  مُو  ری پشت خوت بگیری  تا با خیال راحت  رِِدت کنم برسی جاده ی خوشبختی وسلامت....
 کره اسپ قبول کرد چه بکه چاری نداشت ...
"جغد"  راهنما  بعد از "نرخ توافقی" بر پشت کره اسپ   از ری خودستایی وتکبر نشست،  ...
 و  ازدر دوستی شروع  به گپ زدن کرد:  از ای طرف بر-  او طرف نرو - حالا ویس و ازای ادا واَطورا  ... همی طُو  می رفتن ....
 نورافتو  آسه،آسه دنیا روشن میکرد ،  "جغد"،  دیگه حالا خوشم جائی نمی دید   و مثال "کور ی  عصا کش کور دیگه وابیده بید ." ... اما تکبر وغرورش  اجازه نمی دادش که بگوت: عامو جونی دیگه موهم نمی بینَُم ، یه کمی دیگه راه رفتن ... "جغد" یه مرتبه شانسی داد زد    : " مواظب باش ، مواظب باش ..  سمت راس  نرو  چاله ن -  بزن سمت چپ ، ...
 "کره اسب کور غافل"  از سمت چپ با سقوط دردناکی از از پرتگاه به باتلاقی بی ته وبُنی فرو رفت."  هی دست وپا می زد که واگردت سمت راست،ولی دیگه فَُویده نداشت، چون اُفتادن هِمَون  ،  ومُردن با مشورت،
 نا راهنما  همون ... کره اسپ جمله آخری که سی جغد گفت، اِی بید :  خواهشی ازت دارم "جون خوت"  از ما که گذشت! ولی راهنما ی   کسی دیگه نباش...
 -------
توضیحات: ایهم : این هم / سیمون: برایمان/دس گرفتنا: دست گرفتنا، کمک کردنا/فویده: سود،فایده/ جون سلومتی : جان بسلامت در بردن/ مو ری پشت خوت بگیری: مرا سواری بدهی/بی ته وبنی: بی سرو ته/افتو: آفتاب/ همی طو:همین شکل/ مشت: انبوه،متراکم/ خشم: خودشم




نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ گپ یومیه/ خاطره/ حکایت،
لینک های مرتبط :
Image result for ‫سفینة نوخذة‬‎ 
لَنج آماده سفر  بید...   شوفر مکینه روشن کرده بید    ... 
ناخدا  گفت که گَلس واز کُنین ....ولنج کم کم راه افتاد  تا رسیدیم   روبروی   پوزه ی نایبند تودریا 
 هُمونجا  کم کم موج می اُومد و هی تُند تَر ویبید جسوم  که تکیه ی گایم داده بید و سی خوش شروه می خوند یه مرتبه با سر وصدی ناخدا  حواسش جمع آبید و رفت تی سِکون ... ده دوازده نفر تولنج بیدن همه چششون توچشه ناخدا بید ...
ناخدا هم هرچند دیقه یه دستوری میداد یکی تو میوُن ای چَن نفر ،   اولین بارِش بید  که اومده بید دریا ... با جسوم آشنا بید ولی با موج ودریا خیلی غریبه ... رنگ ریش نمونده بید هر لحظه سراغ رُخ لنج می رفت و  کَسسُو ن می کرد ... کمکم مُوجا کم وابیدن ...
و غریبه یه کمی دلش جا اُومد رفت طی ناخدا و جسوم، نشست و شروع به گپ زدن کِرد یه کمی اُولیمو عمونی و ... دادنش   جون گرفت ...
غریبه سیلی به صورت جسوم کرد وگفت: مُو ای اولین بارمِن  ؟ و آخرین بار   دیگه دریا بیو نیسم ...
جسوم:   ای حرفکو خیلیا زدن ولی اُومدن   نیی هم، دریا دیگه بی صحاب نویبوت! ...
غریبه: ولی مو از او نا نیسم همیکه  گفتم ...
 ناخدا گفت : جسوم بواش توهمی  دریا غرق وابید ولی  اُومد...
غریبه : تو دگه؟
ناخدا گفت: کجی کاری "باپیرش" هم تو دریا غرق وابیده ...
غریبه : جسو م واقعاً تو با ای همه اتفاق که سیتُون افتاده بازهم ول کن دریا نیسی ؟
جسوم .. حلا خومُونیم مگه "باپیر"تو کجا فوت کرده؟
 غریبه:  همو تو خونش ری لحافش ...
خاب حالا تو توخونه ری لحاف نمی خُوسی ... یعنی فکر می کُنی آدم دگه  اگه دریا نیات  نمی میرت تا بیده و نبیده ما بیدیم وهمی دریا ...
غریبه : ای هم یه حرفین ... ولی ...
جسوم " ولی چه ... غریبه که جوابی نداشت، سکوت کرد...
خلاصه لنج رسید دِبی ...
 اُونجا  هم غریبه همی طو  حبیث سوالی دیگه از جسو م می کرد...
که جاشو خوب از نظر ای ناخدایکو کین؟ جسوم گفت: اول ایکه هی والله باشت ... دوم سرش دومن کج کجی راه نرت .. سوم هرچی ناخدا گفت "نه" توکارش نباشت؟
که بعد واگشتن پیچانه ش ری کولش مینه  و گذرنامه زیر چلش از لنج دوُمنش می کنه؟ حالا اینا که گذشت سی اُومدن دگه کُرکُر مرغ وخروس وکُموتری بُز وکهره هیلانگاش نباشه . و سرِ ضام هم حاضر باشت و....
غریبه: ها حلا فهمیدم...
دوسه روزی گذشت : یکی اُو مد سر فرزه سی ناخدا گفت:  می خیم اسباب واثاثی
چند تا ساختمون بریزیم دریا  ... (یه نولی بریدن) ...
رفتیم تو ساختمونا خیلی وسایلی خونه  وکار بید که بکار خُور بید... و بید بیاریم بِفرُوشیم یا بکار خومون میات...
اونجا چندتا "هِندی" بیدن که کمکمون ای وسایلا بار ماشین میکردن  می اُوردن طی لنج ما هم دُومن
می کردیم ... ناخدا پاری با شوفر و سکونی لنج هی شور وبحث می کردن...
بعد ناخدا سی جاشوا گفت: ای وسایلا همی بالا ری "فرزه" صف بدین قشنگ وحمع وجور "توربال " هم ریش بکشین، تا با خومون ببریمشون ...
چندتا سرویس همی طوری اُومد و همی ماجرا ... و روز بعد تا روز سوم .. .  کلی اسباب اثاث ری اسکله جمع کردیم یکی از یکی بهتر...
 شوفر سی ناخدا و جاشوا گفت:  تو اُو ساختمونا ی نووا  فکر کنم اثاثاش بهترن اینا ببریم بریزیم در یا ...
ناخدا گفت: نه گمونم ... ولی شوفر سر حرف خوش چونه می زد و "اِدباری" در میاُورد!
جاشوا هم دوباره بار زدن تو خُن و سطحه و سینه لنج چند سری بردیم دریا  رختیمشون ...
  دوباره همی آش وهمی کاسه  رِی اسکله بار "دَس دوما " چیدیم و همی برنامه ...
 تو ساختمون آخری  رفتیم تا  ساختمون نوون، ولی اغراضش خیلی "کچرن " ... خیلی افسوس خوردیم  گفتیم لاعلاجی  تو اینها هم، "کاتخی"  گیر میاد ؟ بردیم  یه کمی ازشون جدا کردیم  و باقیش بردیم دریا ... دیگه کارمُون آخراش بید که  تو  انباری به هرچی خشت وخشار بی مصرف بید، رسیدیم ..  جمع کردیم اُوردیم تو لنج ... و بردیم ریختیم دریا ...
 با ناخدا  سری اَخری رفتم اونجا   ...
ناخداگفت: نه گفتم سیتون حواستون باشه ...
شوفر دسی زد ری پیشونیش زد،  گفت: ولله چه بگم... از گلاتم کم کن!
دلم خیلی  دلُم دید کرده وبید  واقاتم تَحل بید سی زحمت بیخارمون  وحساب کتاب غلط شوفر  ...
همیطو  توفکر بیدم وهی غصه می خوردم ...
 دیدم یکی از همی   عربای اونجا  یه توپ  گِندی   دسشن...  "
از بس تو گرما عرق بیدم و سیاه وابیده بیدیم "... فکر کرد مو  "هندی"  هسم  ... 
سی مو گفت  : "رپیک تعال نلعب کره  علی الشاطی"!  ( بیو بریم  ساحل فوتبال بازی کنیم ! )
جوابی نداشتم... راهم گرفتم رفتم  ... سی خم گفتم با ای سرُوضع بشینم اینجا چن دیقه دیگه، یکی میات میگوت: نمیی "کلفتی" (خادمی) خونمون کنی ؟
  طی لنج که رسیدم ... 
صاحب بارا اُومد تند ناخدا وابید گفت:  اینا نهادی اینجا  تا بلدیه و شرطی بیات جریممون کنه ؟ زود ببرشون که "نول" بی نول ...
 ناخدا گفت : اینا مال جاشوان ....
 گفت :یلا  ببرشون ...
 مجبوری باقیمونده وسایلا با خرت وپرتای خومون بردیم ریختیم دریا ... تا حیلت "نولومون" گرفتیم
سکونی لنج  سی  شوفر  گفت : اگه طمع نکرده بیدیم ای طوری نویبید...
  موکه
از حمالی"عیبو" وابیده بیدم  گفتم: تا برم چن درهم از  ناخدا واسُونم برم  مرهم ویا روغن مالشتی  بیارم خم چرب کنم... ، ای کارکو فکرومون کرد...
غریبه گفت : مُو هم میام ... گفتم، نه ای دخیلت نیو که فُگری... اُومدی میگرنم جی "هامور" میننم توگرگور
 بشین سرجات... سی ثواب مردهات.
-------
توضیح: نام ونشان ها فرضی هستند.
برگردان کلمات محلی: شوفر: موتوری لنج /سکون: فرمان/ گلس: طناب رابط لنج  /کسسون: بالا آوردن، حالت تهوع/حبیث: پشت سرهم/ضام: نگهبانی/کاتخ: قلیه، خورش/کچره: خرت پرت بدرد نخور/توربال: چادر، روکش/شور: مشورت/بلدیه وشرطی: شهرداری و پلیس/دخیلت: قربانت /فرزه: اسکله/ نول: کرایه ی حمل ونقل/ گرگور: قفس صید ماهی/فکرو: روانی شدن از فکر زیاد/فگر: نحس/ بیخارمون: بی نتیجه/عیبو: صدمه دیدن جسمی/میننم : میگذارند/ گندی: دوختی/ ادباری: زرنگی/ حیلت: بسختی ومشقت/ دلم دیدکرده بید: عقده ای شده بودم، حرصم گرفته بود




نوع مطلب : داستان های قدیمی كنگون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :