سعدی »  وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است
 

این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است

وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است

ای باد بوستان مگرت نافه در میان

وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر است

بوی بهشت می‌گذرد یا نسیم دوست

یا کاروان صبح که گیتی منور است

این قاصد از کدام زمین است مشک بوی

وین نامه در چه داشت که عنوان معطرست

بر راه باد عود در آتش نهاده‌اند

یا خود در آن زمین که تویی خاک عنبر است

بازآ و حلقه بر در رندان شوق زن

کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

چون گوش روزه دار بر الله اکبر است

دانی که چون همی‌گذرانیم روزگار

روزی که بی تو می‌گذرد روز محشر است

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم

هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

صورت ز چشم غایب و اخلاق در نظر

دیدار در حجاب و معانی برابر است

در نامه نیز چند بگنجد حدیث عشق

کوته کنم که قصهٔ ما کار دفتر است

همچون درخت بادیه سعدی به برق شوق

سوزان و میوهٔ سخنش همچنان تر است

آری خوش است وقت حریفان به بوی عود

وز سوز غافلند که در جان مجمر است





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : سعدی » دیوان اشعار » غزلیات/نجوای کنگان/najvaye-kangan، وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 خرداد 1397 :: نویسنده : عبدالمجید اورا
غزلی از وحشی بافقی» گزیده اشعار » غزل
 

ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست

با رّد و قبول تو چه نقص و چه کمالست

گیرم که جهان آتش سوزنده بگیرد

بی آب شود جوهر یاقوت محالست

اینجا سر بازارچهٔ لعل فروشیست

مگشا سر صندوق که پر سنگ و سفالست

مارا به هما دعوی پرواز بلند است

باری تو چه مرغی و کدامت پر و بالست

با بلبل خوش لهجهٔ این باغ چه لافد

سوسن به زبان آوری خویش که لالست

خوش باشد اگر هست کسی را سر پیکار

ناورد گه ما سر میدان خیالست

خاموش نشین "وحشی" اگر صاحب حالی

کاینها که تو گفتی و شنیدی همه قالست

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : غزلی از وحشی بافقی» گزیده اشعار » غزلیات /نجوای کنگان/najvaye-kangan،
لینک های مرتبط :


چون است حال بستان ای باد نوبهاری

کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فرو هل

ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد

چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت

یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو

این می‌کشد به زورم وآن می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد

در بند خوبرویان خوشتر که رستگاری

زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی

چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق (وفات) ما را

کاین عمر صرف کردیم (طی نمودیم) اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست

درمان درد سعدی با دوست سازگاری





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری/سعدی،
لینک های مرتبط :


خواجوی کرمانی » غزلیات
 

روی زمین و خون دلم نم گرفته است

پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است

اشکم چه دیده است که مانند خونیان

پیوسته دامن من پرغم گرفته است

مسکین دلم که حلقهٔ آن زلف تابدار

بگرفت و غافلست که ارقم گرفته است

انفاس روح می‌دمد از باد صبحدم

گوئی که بوی عیسی مریم گرفته است

چون جام می‌گرفت نگارم زمانه گفت

خورشید بین که ماه محرم گرفته است

همدم به جز صراحی و جام شراب نیست

خرم کسی که دامن همدم گرفته است

هر کو ز دست یار گرفتست جام می

روشن بدان که مملکت جم گرفته است

ملک دلم گرفت و بجورش خراب کرد

آری غریب نیست مگر کم گرفته است

خواجو ز پا درآمد و هیچش بدست نیست

جز دامن امید که محکم گرفته است

از وی متاب روی که مانند آفتاب

تیغ زبان کشیده و عالم گرفته است





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ کنگان نجوا/ عبدالمجید اورا،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : عبدالمجید اورا

مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

از بهر خدا عشق دگر یار مدارید

در مجلس جان فکر دگر کار مدارید

یار دگر و کار دگر کفر و محالست

در مجلس دین مذهب کفار مدارید

در مجلس جان فکر چنانست که گفتار

پنهان چو نمی‌ماند اضمار مدارید

گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید

در دل نظر فاحشه آثار مدارید

آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست

با غیرت او رو سوی اغیار مدارید

هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید

هر گمشده را سرور و سالار مدارید

یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد

خود را گرو نفس علف خوار مدارید

العزه لله جمیعا چو شنیدیت

خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید

چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه

خود را تبع گردش پرگار مدارید

در مشهد اعظم به تشهد بنشینید

هش را به سوی گنبد دوار مدارید

انکار بسوزد چو شهادت بفروزد

با شاهد حق نکرت انکار مدارید

یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار

هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید

آن نفس فریبنده که غرست و غرورست

هین عشق بر آن غره غرار مدارید

گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید

گلگونه او را به جز از خار مدارید

او یار وفا نبود و از یار ببرد

آن ده دله را محرم اسرار مدارید

او باده بریزد عوضش سرکه فروشد

آن حامضه را ساقی و خمار مدارید

ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم

ما را سقط و بارد و هشیار مدارید

گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک

آن ناف ورا نافه تاتار مدارید

چون روح برآمد به سر منبر تذکیر

خود را سپس پرده گفتار مدارید

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ از بهر خدا عشق دگر یار مدارید/مولوی » دیوان شمس » غزلیات،
لینک های مرتبط :


وب سایت حضرت باران
پنجشنبه 15 مهر 95 07:41
http://hazratbaran.blog.ir/

اشعار و دل گویه ها با امام زمان (ع) در عزای امام حسین (ع) در ماه محرم


ای مقتدا برگرد تا دلهـــــا حسینی ست

مولای ما برگرد تا دلـــــها حسینی ست


فرمود حق معرفت دست حســین است

بر نینوا برگرد تا دلها حســـــــــینی ست


گفتی که من با خسته دلهـــــا آشنایم

ای آشنا برگرد تا دلها حســـــینی ست


ای هر کلامت پرچــــــــــــم سبز هدایت

ا ی رهنما برگرد تا دلها حســینی ست


رفتی ز ســـــــــرداب و برون آیی ز کعبه

تا کربلا برگرد تا دلها حســــــــینی ست


ای که شعارت یالثارات الحســین است

نور خدا برگرد تا دلها حســـــــینی ست


خون خـــــــــــــــدا خونبها نور رخ توست

ای خون بها برگرد تا دلها حسینی ست


ســـرها هنوز از نیزه می خواند شما را

با نیزه ها برگرد تا دلها حســـینی ست


هر وبلاگ یک هیأت

گفتی فـــــــــــرج را با دعا از ما بخواهید

روح دعــــــا برگرد تا دلها حسینی ست


گفتی که مــــــــــــادر! انتقامت را بگیرم

ای با وفــــا برگرد تا دلها حسینی ست


ما غصـــــــــه ای غیراز غم غیبت نداریم

ای مقـــتدا برگرد تا دلها حسـینی ست




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا

هر که از خود شد جدا، شد از غم عالم جدا

نان جو خور، در بهشت جاودان پاینده باش

کز بهشت از خوردن گندم شده است آدم جدا

تا ترا چون گل درین گلزار باشد خرده ای

دیده شوری بود هر قطره شبنم جدا

دور گشتن از سبکروحان بود بر دل گران

می شود سنگین چو عیسی گردد از مریم جدا

در حریم وصل، اشک شور من شیرین نشد

کعبه نتوانست کردن تلخی از زمزم جدا

چون ز صد گرداب کشتی سالم آید بر کنار؟

نیست ممکن دل شود زان طره پر خم جدا

لذت خاصی است با هر بوسه لبهای او

می شود نقش نوی هر دم از این خاتم جدا

چون دو تا شد قد، وداع روح را آماده باش

کز کسان تیر سبکرو می شود یکدم جدا

توسن عمر ترا کردند ازان صرصر خرام

تا تو کاه و دانه خود را کنی از هم جدا

تا دم رفتن سبک از جا توانی خاستن

مال را در در زندگی از خویش کن کم کم جدا

نی که جان را تازه می سازد ز قرب همنفس

قالب بی جان شود چون گردد از همدم جدا

نیک و بد را می کند صائب فلک هم امتیاز

گندم و جو را کند گر آسیا از هم جدا

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ صائب تبریزی / دیوان اشعار / غزلیات،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 44 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :