هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شد

بود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش

پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش

که داغ تازه‌ای بگذاردم بر دل ز هجرانش

پس از عمری که می‌گردد به کامم یک نفس گردون

نمی‌دانم که می‌سازد؟ همان ساعت پشیمانش

چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شد

بود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش

ز بی‌تابی همی جویم ز هر کس چارهٔ دردی

که می‌دانم فرو می‌ماند افلاطون ز درمانش

دلش سخت است و پیمان سست از آن بی‌مهر سنگین‌دل

نبودم شکوه‌ای گر چون دلش می‌بود پیمانش

به من گفتی که جور من نهان می‌دار از مردم

تو هم نوعی جفا می‌کن که بتوان داشت پنهانش

تن هاتف نزار از درد دوری دیدی و دردا

ندانستی که هجرانت چها کرده است با جانش

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ هاتف اصفهانی / دیوان اشعار/ غزلیات،
لینک های مرتبط :



صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از مزار اهل حق جز دولت عقبی مخواه

زینهار از ترک دنیا کردگان دنیا مخواه

آبرو چون جمع شد دریای گوهر می شود

حفظ آب روی خود کن گوهر از دریا مخواه

نیش منت را به زهر جانگزا پرورده اند

صبر کن بر زخم خار و سوزن از عیسی مخواه

صورت دیباست، باشد هر که دربند لباس

هوش اگر داری شعور از صورت دیبا مخواه

مردم افتاده را استادگان گیرند دست

سرفرازی را به غیر از عالم بالا مخواه

دل چو روشن گشت صائب می شود روشن حواس

از خدای خویش چیزی جز دل بینا مخواه





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ صائب تبریزی : از خدای خویش /دل بینا،
لینک های مرتبط :


 
حافظ » غزلیات
 

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ حافظ / غزلیات،
لینک های مرتبط :


اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا

بفغانند مغان از من و از زاری من

شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا

ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای

ز خرابات به جایی مبر، ای یار، مرا

اندر آمد شب و تا صومعه، زین جا که منم

راه دورست، درین میکده بگذار مرا

مستم از عشق و خراب از می و بیهوش از دوست

دستگیری کن و امروز نگه دار مرا

رندیی کان سبب کم زنی من باشد

به ز زهدی که شود موجب پندار مرا

جای من دور کن از حلقهٔ این مدعیان

که بدیشان نتوان دوخت به مسمار مرا

برتن از عشق چو پر فایده بندی دارم

پند بی‌فایده در دل نکند کار مرا

گر از این کار زیانم برسد، باکی نیست

اوحدی، سود ندارد، مکن انکار مرا

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


 
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به نگاهی دل خون گشته ما را دریاب

به چراغی سر خاک شهدا را دریاب

می رسد زود به سر عمر نفس سوختگان

لاله دامن صحرای وفا را دریاب

از هوادار، شرر شعله سرکش گردد

به نسیمی دل دیوانه ما را دریاب

نوبت خوشدلی از برق سبکسیرترست

تا گل صبح شکفته است، هوا را دریاب

گر طواف حرم کعبه میسر نشود

سعی کن سعی، دل اهل صفا را دریاب

چشم ظاهر چه قدر جای تواند دریافت؟

از جهان چشم بپوشان همه جا را دریاب

حاسدان وطن از چاه تهی چشم ترند

تا به کنعان نرسیده است صبا را دریاب

نیست یک چشم زدن آن خم ابرو بیکار

قبله شوخ تر از قبله نما را دریاب

صدق آیینه رخسار صفاکیشان است

نفسی راست کن آن صبح لقا را دریاب

غافل از اختر شوخ عرق شرم مشو

این جگر گوشه گلزار حیا را دریاب

این رگ ابر به یک چشم زدن می گذرد

قدراندازی مژگان رسا را دریاب

دیدن آینه سد ره اسکندر شد

سنگ بر آیینه زن، آب بقا را دریاب

تا غبار خط شبرنگ نگشته است بلند

صائب آن چهره اندیشه نما را دریاب

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ کنگان نجوا/صائب تبریزی /دیوان اشعار / غزلیات،
لینک های مرتبط :


 
حافظ » غزلیات
 

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

دفتر دانش ما جمله بشویید به می

که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت

که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ حافظ /غزلیات /،
لینک های مرتبط :



سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما یوسف خود نمی‌فروشیم

تو سیم سیاه خود نگه دار

آمد گه آن که بوی گلزار

منسوخ کند گلاب عطار

خواب از سر خفتگان به دربرد

بیداری بلبلان اسحار

ما کلبه زهد برگرفتیم

سجاده که می‌برد به خمار

یک رنگ شویم تا نباشد

این خرقه سترپوش زنار

برخیز که چشم‌های مستت

خفتست و هزار فتنه بیدار

وقتی صنمی دلی ربودی

تو خلق ربوده‌ای به یک بار

یا خاطر خویشتن به ما ده

یا خاطر ما ز دست بگذار

نه راه شدن نه روی بودن

معشوقه ملول و ما گرفتار

هم زخم تو به چو می‌خورم زخم

هم بار تو به چو می‌کشم بار

من پیش نهاده‌ام که در خون

برگردم و برنگردم از یار

گر دنیی و آخرت بیاری

کاین هر دو بگیر و دوست بگذار

ما یوسف خود نمی‌فروشیم

تو سیم سیاه خود نگه دار





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/سعدی / دیوان اشعار .غزلیات،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 44 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic