سه شنبه 29 تیر 1395 :: نویسنده : عبدالمجید اورا
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)
ما یوسف خود نمی‌فروشیم 
 

من بلبلم و رخ تو گلزار

تو خفته من از غم تو بیدار

جانا تو به نیکویی فریدی

وین زلف چو عنبر تو عطار

گفتم که چو روی گل ببینم

کمتر کنم این فغان بسیار

شوق گل روی تو چو بلبل

هر لحظه در آردم به گفتار

من در طلب تو گم شده‌ستم

خود گم شده چون بود طلبکار؟

بر من همه دوستان بگریند

هر گه که بنالم از غمت زار

دل، خسته نگردد از غم تو

هرگز نبود ز مرهم آزار

از دانهٔ خال تو دل من

در دام هوای تو گرفتار

بسیار تنم بجان بکوشید

تا دل ندهد به چون تو دلدار

با یوسف حسن تو نرستم

زین عشق چو گرگ آدمی‌خوار

چون جان به فنای تن نمیرد

آن دل که ز عشق گشت بیمار

چون کرد بنای آبگیری

بر خاک در تو اشک گل کار،

وقت است کنون که که رباید

رنگ رخ من ز روی دیوار

در دست غم تو من چو چنگم

و اسباب حیوة همچو او تار

چنگی غم تو ناخن جور

گو سخت مزن که بگسلد تار

ای لعل تو شهد مستی انگیز

وی چشم تو مست مردم آزار

دریاب که تا تو آمدی، رفت

کارم از دست و دستم از کار

اندوه فراخ رو به صد دست

بر تنگ دلم همی نهد بار

دور از تو هر آن کسی که زنده‌است

بی روی تو زنده ای‌ست مردار

در دایرهٔ وجود گشتم

با مرکز خود شدم دگربار

بر نقطهٔ مهرت ایستادم

تا پای ز سر کنم چو پرگار

افتاد از آن زمان که دیدیم

ناگه رخ چون تو شوخ عیار،

هم خانهٔ ما به دست نقاب

هم کیسهٔ ما به دست طرار

در دوستی تو و ره تو

مرد اوست که ثابت است و سیار

گر بر در تو مقیم باشد

سگ سکه بدل کند در آن غار

آن شب که بهم نشسته باشیم

در خلوت قرب یار با یار

هم بیم بود ز چشم مردم

هم مردم چشم باشد اغیار

پر نور چو روی روز کرده

شب را به فروغ شمع رخسار

در صحبت دوست دست داده

من سوخته را بهشت دیدار

در پرسش ما شکر فشانده

از پستهٔ تنگ خود به خروار

کای در چمن امید وصلم

چیده ز برای گل بسی خار

جام طرب و هوای خود را

در مجلس ما بگیر و بگذار

آن دم به امید مستی وصل

بر بنده رگی نماند هشیار

بیرون شده طبع آرزو جوی

بی خود شده عقل خویشتن دار

بر صوفی روح چاک گشته

در رقص دل از سماع اسرار

در چشم ازو فزوده نوری

در خانه ز من نمانده دیار

چون از افق قبای عاشق

سر بر زده آفتاب انوار

او وحدت خویش کرده اثبات

اندر دل او به محو آثار

ای از درمی به دانگی کم

خرم به زیادتی دینار

مشتی گل تست در کشیده

در چشم هوای تو چو گلنار

دلشاد به عالمی که در وی

کس سر نشود مگر به دستار

دستت نرسد بدو چو در پاش

این هر دو نیفگنی به یکبار

تا پر هوا ز دل نریزد

جانت نشود چو مرغ طیار

ای طالب علم! عاشقی ورز

خود را نفسی به عشق بسپار

کاندر درجات فضل پیش است

عشق از همه علمها به مقدار

در مدرسهٔ هوای او کس

عالم نشود به بحث و تکرار

گر طالب علم این حدیثی

بشکن قلم و بسوز طومار

چون عشق لجام بر سرت کرد

دیگر نروی گسسته افسار

تو مؤمن و مسلمی و داری

یک خانه پر از بتان پندار

در جنب تو دشمنان کافر

در جیب تو سروران کفار

تو با همه متحد به سیرت

تو با همه متفق به کردار

دایم ز شراب نخوت علم

سر مست روی به گرد بازار

جهل تو تویی تست وزین علم

تو بی‌خبر ای امام مختار

تا تو تویی ای بزرگ خود را

با آن همه علم جاهل انگار

رو تفرقه دور کن ز خاطر

رو آینه پاک کن ز زنگار

کاری می‌کن که ننگ نبود

از کار جهان پر و تو بی کار

وین نیز بدان که من درین شعر

تنبیه تو کرده‌ام نه انکار

گر یوسف دلربای ما را

هستی به عزیز جان خریدار،

ما یوسف خود نمی‌فروشیم

تو جان عزیز خود نگهدار

مقصود من از سخن جز او نیست

جز مهره چه سود باشد از مار

من روی غرض نهفته دارم

در برقع رنگ پوش اشعار

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید/ قطعات (گزیدهٔ ناقص)،
لینک های مرتبط :



اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه هفته‌ایست، نه ماهی، که رفته‌ای زبر ما

نهفته نیست کزین غم چه دیده چشم تر ما

زمان ما به سر آورد درد عشق تو، جانا

هنوز تا غم هجران چه آورد به سر ما؟

بدان کمر نرسد دست من، ولی برساند

محبت تو سرشک دو دیده بر کمر ما

لبت که از همه گیتی پسند ماست، نگه کن

که راحت همه گشت و جراحت جگر ما

ز ظلمت شب هجران به زحمتیم، چه بودی

کز آسمان وصالی بتافتی قمر ما؟

ز روی خوب شکیبم نبود و صورت خوبان

تو از تامل ایشان بدوختی نظر ما

نموده‌ای که: چو غایب شوند مهر نماند

بیا، که مهر تو غایب نمی‌شود زبر ما

ستم ببین تو که: دیگر ز گفت و گوی رقیبان

بر آستان تو ممکن نمی‌شود گذر ما

عجب که یاد نکردی ز اوحدی و نگفتی

که: چیست حال دل این غریب پی سپرما؟

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ .اوحدی/ دیوان اشعار / غزلیات،
لینک های مرتبط :


سعدی » دیوان اشعار » غزلیات

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/سعدی » دیوان اشعار » غزلیات/حسن/ رخ/ خورشید،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 خرداد 1395 :: نویسنده : عبدالمجید اورا

مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی

لعل و عقیق می‌کند در دل کان گداییی

گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود

گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی

نور ز شرق می‌زند کوه شکاف می‌کند

در دل سنگ می‌نهد شعشعه عطاییی

در پی هر منوری هست یقین منوری

در پی هر زمینیی مرتقب سماییی

صورت بت نمی‌شود بی‌دل و دست آزری

آزر بتگری کجا باشد بی‌خداییی

گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر

فرق میان کان و کان هست به زرنماییی

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ مولوی » دیوان شمس » غزلیات،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 10 خرداد 1395 :: نویسنده : عبدالمجید اورا

انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق تو قضای آسمانست

وصل تو بقای جاودانست

آسیب غم تو در زمانه

دور از تو بلای ناگهانست

دستم نرسد همی به شادی

تا پای غم تو در میانست

در زاویهای چین زلفت

صد خردهٔ عشق در میانست

این قاعده گر چنین بماند

بنیاد خرابی جهانست

با حسن تو در نوالهٔ چرخ

رخسارهٔ ماه استخوانست

وز عافیتی چنین مروح

در عشق تو عمر بس گرانست

با آنکه نشان نمی‌توان داد

کز وصل تو در جهان نشانست

دل در غم انتظار خون شد

بیچاره هنوز در گمانست

گفتم که به تحفه پیش وعده‌اش

جان می‌نهم ار سخن در آنست

دل گفت که بر در قبولش

هرچه آن نرود به دست جانست

بازار سپید کاری تو

اکنون به روایی آنچنانست

کانجا سر سبز بی‌زر سرخ

چون سیم سیاه ناروانست

زر بایدت انوری وگر نیست

غم خور که همیشه رایگانست

بی‌مایه همی طلب کنی سود

زان گاهی سود و گه زیانست

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ انوری »قضا / عشق /دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روی تو، که قبلهٔ جهانست

از دیدهٔ من چرا نهانست؟

جایی به جز از درت ندارم

گر درنگری، بجای آنست

در دل زده‌ای تو آتش عشق

وین آه، که می‌زنم، دخانست

دل یاد تو در ضمیر دارد

آن نیست که بر سر زبانست

این سر، که به عاشقی سبک شد

بی‌روی تو بر تنم گرانست

وصل تو بدین ودل خریدم

گر سود کنیم و گر زیانست

یک بوسه اگر به جان فروشی

منت می‌نه، که رایگانست

با من تن لاغر و دل تنگ

از عشق تو کمترین نشانست

مار را ز غم تو اوحدی وار

جان بر کف و خرقه در میانست





نوع مطلب : تحلیل مقاله، شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :



عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا عشق تودر میان جان است

جان بر همه چیز کامران است

یارب چه کسی که در دو عالم

کس قیمت عشق تو ندانست

عشقت به همه جهان دریغ است

زان است که از جهان نهان است

اندوه تو کوه بی‌قرار است

سودای تو بحر بی کران است

شادی دل کسی که دایم

با درد غم تو شادمان است

با تو نفسی نشسته بودم

دیری است کم آرزوی آن است

گر دست دهد دمی وصالت

پیش از اجل آرزوی آن است

جانا چو تو از جهان فزونی

خود جان ز چه بستهٔ جهان است

بی صبر و قرار جان عطار

بر بوی وصال جاودان است

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ عطار » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 44 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic