دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : عبدالمجید اورا
 
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزل
 

گر چه وصلت نفسی می ندهد دست مرا

جز بیادت نزنم تا نفسی هست مرا

من چو وصل تو کسی را ندهم آسان دست

چون بدست آوری آسان مده از دست مرا

چون تو هشیار بدم، نرگس مخمورت کرد

از می عشق بیک جرعه چنین مست مرا

مردمم شیفته خوانند و از آن بی خبرند

که چنین شیفته سودای تو کردست مرا

گو نگهدار کنون جام نکونامی خویش

آنکه او سنگ ملامت زدو بشکست مرا

تا من ابروی کمان شکل تو دیدم چون صید

تیر مژگانت ز هر سو بزد و خست مرا

ناوک غمزه وتیر مژه آید بر دل

از کمان خانه ابروی تو پیوست مرا

دوش بر آتش شوقت همه شب از دیده

آب می ریختم وسوز تو ننشست مرا

سیف فرغانی بی روی بهار آیینش

همچو بلبل بخزان نطق فروبست مرا

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


 
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزل
 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست

که تواناییی چون باد سحر نیست مرا

دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت

همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزل
 

ای کرده بعشق تو دل پرورش جانها

گردون چو رخت ماهی نادیده بدورانها

آنرا که چو تو سروی در خانه بود دایم

از بی خبری باشد رفتن سوی بستانها

آنرا که گل رویش زردی ز غمت گیرد

خاک قدمش باشد سرسبزی ریحانها

زانگشت خیال تو چون نقش پذیرفتم

از دست دلم یک یک چون رنگ برفت آنها

از رنگ تو و بویت در گل اثری دیدست

بلبل که نمی آید بیرون ز گلستانها

بهر من دل خسته ای ترک کمان ابرو

تیر مژه را کردی سر تیز چو پیکانها

ای زلف تو چون چوگان بیم است که از دستت

چون کوی بسر گردم گرد همه میدانها

گفتم بوفا با تو عهدی بکنم لیکن

از سخت دلی سستی اندر همه پیمانها

از آرزوی رویت بود آنکه ز بهر گل

وقتی طرف خاطر می رفت ببستانها

تو در حرم دلها ساکن شده ای وآنگه

سیف از هوس کعبه پیموده بیابانها

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :




اوحدی » دیوان اشعار » غزل
 

آنکه رخ عاشقان خاک کف پای اوست

با رخ او جان ما، در دل ما جای اوست

او همه نورست، از آن شد همه چشمی برو

او همه جانست، از آن در همه دل جای اوست

نیست به جز یاد او در دل ما جای گیر

در سر ما هم مباد هر چه نه سودای اوست

صورت دست از ترنج فرق نکرد آنکه دید

یوسف ما را، که مصر پر ز زلیخای اوست

نیست دلی کو نخورد غوطه به دریای عشق

وین همه دریا که هست غرقهٔ دریای اوست

خواهش ما زان جمال نیست به جز یک نظر

گر بکند بخت ما، ورنکند رای اوست

نیست سر و تن دریغ گو: بزن، آن دست تیغ

کز تن ما دور به سر که نه در پای اوست

جز ورق ذکر او ورد نخواهیم ساخت

چون همه طومار ما اسم و مسمای اوست

شیوهٔ شوخان شنگ، عربدهٔ رنگ رنگ

غمزهٔ چشمان تنگ، جمله تقاضای اوست

با تو ز یکتا شدن عار ندارد، ولی

گیر که یکتا شود، کیست که همتای اوست؟

کام که جست اوحدی از رخ او دور بود

جامهٔ این آرزو چون نه به بالای اوست

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


 
اوحدی » دیوان اشعار » غزل 

ای چراغ چشم توفان بار ما

بیش ازین غافل مباش از کار ما

هر زمانی در به روی ما مبند

گر چه کوته دیده‌ای دیوار ما

شکر آن که خواب می‌گیرد به شب

رحمتی بر دیدهٔ بیدار ما

ای که با هر کس چو گل بشکفته‌ای

بیش ازین نتوان نهادن خار ما

کاشکی آن رخ نبودی در نقاب

تا نکردی مدعی انکار ما

با چنان ساعد که بر بازوی اوست

کس نپیچد پنجهٔ عیار ما

خلق عالم گر شوند اغیار و خصم

نیست غم، گر یار باشد یار ما

اوحدی، می‌بوس خاک آستان

کندر آن حضرت نباشد بار ما

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب

خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب

در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیست

یک سر مو نیست بر اندام من بی پیچ و تاب

از لطایف آنچه در مجموعه دل ثبت بود

یک قلم شد محو، غیر از یاد ایام شباب

از کشاکش قامتم تا چون کمان گردید خم

مد عمر از قبضه بیرون رفت چون تیر شهاب

گوش سنگینی، بصر کندی، زبان لکنت گرفت

این صدف های گهر شد از تهی مغزی حباب

رفت گیرایی برون از دست چون برگ خزان

از قدم ها قوت رفتار شد پا در رکاب

ریخت از هم پیکر فرسوده را موی سفید

بال و پر شد این زمین شوره را موج سراب

ریخت تا دندان، ز هم پاشید اوراق دلم

می رود بر باد، بی شیرازه گردد چون کتاب

صبح پیری نیست گر صبح قیامت، از چه کرد

پیش چشم من ز عینک نصب، میزان حساب

بادپای عمر را نتوان ز سرعت بازداشت

چند صائب موی خود چون قیر سازی از خضاب؟





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات،
لینک های مرتبط :


 
سعدی » » غز ل

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانور است

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌تر است

من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپر است

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 44 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات