سعدی » دیوان اشعار » غزل 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل کجایی

که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت

مبر فرمان بدگوی بدآموز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی

دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ غزلیات سعدی،
لینک های مرتبط :


 
خواجوی کرمانی » غزل
 

ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست

در بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست

وی دوستان چه باشد اگر آگهی دهید

کان سرو گلعذار مرا بوستان کجاست

تا چند تشنه بر سر آتش توان نشست

آن آب روح‌پرور آتش نشان کجاست

در دم بجان رسید و طبیبم پدید نیست

دارو فروش خسته دلانرا دکان کجاست

من خفته همچو چشم تو رنجور و در دلت

روزی گذر نکرد که آن ناتوان کجاست

چون ز آب دیده ناقه ما در وحل بماند

با ما بگو که مرحله کاروان کجاست

از بس دل شکسته که برهم افتاده است

پیدا نمی‌شود که ره ساربان کجاست

در وادی فراق به جز چشمهای ما

روشن بگو که چشمهٔ آب روان کجاست

خواجو ز بحر عشق کران چون توان گرفت

زیرا که کس نگفت که آنرا کران کجاست

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ خواجوی کرمانی » غزل،
لینک های مرتبط :


شعری آموزنده  از"عبدالوهاب قطب شاعر فلسطینی.
که مارا بیاد این مصرع مشهور فارسی می اندازد "شکسته استخوان داند قدر مومیائی را"


2016/03/16
صاحبان خانه ارث برندگان آن نیستند؟
بلکه مدافعان ومحافظان خانه؛ صاحبان آن هستند
هر  که از بیشه خود مانند شیر با چنگ ودندان محافظت و دفاع نمی کند
 تنها فقط، سزاوار سرزش و ملامت است
هر جا که برود،تحقیر شده و زندگی اهانت آمیزی خواهد داشت
آیا شهید با "بهانه گیر نق زن"برابر است؟
شهیدی که خون گرم او بر خاک جاری می شودتا...

   حاشا ؛ هزار "نه" که اینگونه نیست
دربرابر کسانیکه هرگززشتی  شرم آور ننگ لباس(عدم دفاع ازکاشانه)
از جسم و پیشانی شان پاک نخواهد شد.

 
 

لیس أصحابُ البیتِ مَن یَرِثونَهْ
إنَّ أصحابَ البیتِ مَنْ یَحْمونَهْ
كلُّ مَنْ لمْ یَحْمِ الحِمى وَیُدافِعْ
 بنِیابٍ  كاللیثِ یَحْمی عَرینَهْ
فهْوَ لا یستحقُّ إلا الصَّرَامِی
حَیْثما حَلَّ ، وَالحیاةَ المَهینَهْ
أیُسَاوَى مُعَارِضٌ بِشَهِیدٍ
حَضَنَتْ تُرْبَهُ دِمَاهُ السَّخِینَةْ
ألفُ كلا ، هَیْهَاتَ یَسْقُطُ عَنْكُمْ
قُبْحَ هَذا العَارِ الذی تَلْبَسُونَهْ
 

تهیه وترجمه: نجوای کنگان




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/"عبدالوهاب قطب شاعر فلسطینی.،
لینک های مرتبط :


 
نظامی » خمسه » مخزن الاسرار
 

رهروی از جمله پیران کار

می‌شد و با پیر مریدی هزار

پیر در آن بادیه یک باد پاک

داد بضاعت به امینان خاک

هر یک از آن آستنی برفشاند

تا همه رفتند و یکی شخص ماند

پیر بدو گفت چه افتاد رای

کان همه رفتند و تو ماندی بجای

گفت مرید ای دل من جای تو

تاج سرم خاک کف پای تو

من نه بباد آمدم اول نفس

تا بهمان باد شوم باز پس

منتظر داد به دادی شود

و آمده باد به بادی شود

زود رو و زود نشین شد غبار

زان بیکی جای ندارد قرار

کوه به آهستگی آمد به جای

از سر آنست چنین دیر پای

پرده دری پیشه دوران بود

بارکشی کار صبوران بود

بارکش زهد شو ارتر نه

بار طبیعت مکش ار خر نه

تا خط زهد تو مزور نشد

دیده بدوتر شد و او تر نشد

زهد که در زرکش سلطان بود

قصه زنبیل و سلیمان بود

شمع که هر شب به زر افشانیست

زیر قبا زاهد پنهانیست

زهد غریبست به میخانه در

گنج عزیزاست به ویرانه در

زهد نظامی که طرازی خوشست

زیر نشین علم زر کشست

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/نظامی » خمسه » مخزن الاسرار،
لینک های مرتبط :


خواجوی کرمانی » غزل
 

رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خواب

دیدم آن نرگس پرفتنهٔ فتان در خواب

خیمه برصحن چمن زن که کنون در بستان

نتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب

بود آیا که شود بخت من خسته بلند

کایدم قامت آن سرو خرامان درخواب

ای خوشا با تو صبوحی و ز جام سحری

پاسبان بیخبر افتاده و دربان در خواب

فتنه برخاسته و باده پرستان در شور

شمع بنشسته و چشم خوش مستان درخواب

آیدم زلف تو درخواب و پریشانم ازین

که بود شور و بلا دیدن ثعبان درخواب

صبر ایوب بباید که شبی دست دهد

که رود چشمم از اندیشهٔ کرمان در خواب

بلبل دلشده چون در کف صیاد افتاد

باز بیند چمن و طرف گلستان درخواب

دوش خواجو چو حریفان همه در خواب شدند

نشد از زمزمهٔ مرغ سحرخوان در خواب

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ نجوا کنگان/ خواجوی کرمانی » غزل،
لینک های مرتبط :


سلمان ساوجی » » غزل
 

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟

سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟

روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی

در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟

گر منم دور ز روی تو، دل من با توست

نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟

برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر

سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟

دل در آن چاه ز نخ مرد و به مویی کارش

بر نمی‌آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟

نیک‌خواه توام و روی تو، دلخواه من است

می‌رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟

پادشاه منی و من، ز گدایان توام

از گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟

در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را

«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
هاتف اصفهانی » » غزل
 

بی من و غیر اگر باده خورد نوشش باد

یاد من گو نکند غیر فراموشش باد

یار بی‌غیر که می در قدحش خون گردد

خون من گر همه ریزد به قدح نوشش باد

سرو اگر جلوه کند با تن عریان به چمن

شرمی از جلوهٔ آن سرو قبا پوشش باد

دوش می‌گفت که خونت شب دیگر ریزم

امشب امید که یاد از سخن دوشش باد

ننگ یار است که یاد آرد از اغیار مدام

نام این فرقهٔ بدنام فراموشش باد

دل که خو کرده به اندوه فراغت همه عمر

با خیالت همه شب دست در آغوشش باد

هاتف از جور تو دم می‌نزند لیک تو را

شرمی از چشم پر آب و لب خاموشش باد

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : نجوای کنگان/ هاتف اصفهانی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 44 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
نجوا کنگان
دلگیرم از خود با تو نجوا می کنم دریا این سفره ی دل پیش تو وا می کنم
درباره وبلاگ

سلام علیكم اینجانب عبدالمجید اورا متولد1348/6/25- كنگان-محله خور چوری(خیابان استقلال)

مدیر وبلاگ : عبدالمجید اورا
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic